تبليغاتX
 الک2لک
الک2لک
داستان های کوتاه
الک2لک

داستان های حاضر انتخاب شده از مجموعه داستان های نبات تلخ نوشته " ازیتا اسفندیاری" بوده و هرگونه کپی از آن می بایست با مجوز و یا نام نویسنده آن انجام پذیرد .

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
< a href="cat-1.aspx" class="links" target="_blank">1-یوسف خان
< a href="cat-2.aspx" class="links" target="_blank">2 - آسانسور
< a href="cat-3.aspx" class="links" target="_blank">3- نبات تلخ
< a href="cat-4.aspx" class="links" target="_blank">4-هوای خوب پرواز
< a href="cat-5.aspx" class="links" target="_blank">هبه ( داستان واقعی)
< a href="cat-6.aspx" class="links" target="_blank">یوسف خان
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
یوسف خان

گلهای رنگارنگ و خودرویِ بهاری، سایه خود را بر دامن سبز و مخملی دشت  پهن کرده بودند؛ هنوز آفتاب روز خود را تسلیم تاریکی نکرده بود که سرداریوسف خان، با دوسوارِ همراه، سیاه چادر عشایر را که در مِه رقیقی ازدودهیزم قرار گرفته بود،  از دور دیدند.

 سیاه چادر ها در هوای پاک دشت، چون پرندگانی سیاه، با بالهای گسترده، سردر گردن یکدیگر گذاشته و ساعات پایانی روز را می گذراندند. مشکی، سگِ گله بانزدیک شدنِ سواران از چُرت بیرون آمد و با پارس کردن ممتد  ساکنین چادرها را، از ورودتازه واردین مطلع ساخت.

بوی دود برخاسته از هیزم برافراشته شده، زیر دیگهای سیاه و بزرگ، بوی نانِ گِرده، که به دست زنان عشایر فراهم می شد و عطر سبزی های کوهی،  یوسف خان را به ده سال پیش و زمانی که برای سرکوب اشرار به کمک رئیس محمّد آمده بود می انداخت. آن زمان هم بهار گیسوی سبز خود را به گلهای رنگارنگ و وحشی آراسته بود.  

  وقتی رئیس محمد،  پرده سیاه چادر را برای یوسف خان بالامی زد تا او وارد شود، یوسف خان به موهای سفید   او نگاه کرد،  مدت ده سال، مدت زمان زیادی نبود تا موهای شبق و پرپشت رئیس محمد را به این صورت سفید کند، مگر به سختی و مسئولیتی که در قبال مردم ایلش داشت.

در دوطرف چادر برروی گلیم دست بافِ زیبایی، دهها مُخَدَّه، چیده شده بود. رختخواب پیچ های بافته شده از پشم گوسفند رنگ شده که به دوگوشه هرکدام، منگوله رنگین و مهره های فیروزه ای، آویخته بود باسلیقه خاصی   بسیار منظم برروی هم قرار داشت. برروی دیواره طوری بافت چادر دهها نظر قربانی و دسته های خشک شده گیاه و اسفند به چشم می خورد. از گوشه و کنار بوی تمیزی و سیلقه خورشید خانم، زن رئیس محمد به مشام می رسید.    

 تصویرشایق خان، شوهر خواهر رئیس محمّدکه در جنگ کازرون، همراه با یوسف خان شرکت داشت و به دست اشرار کشته شده بود، درقسمت انتهائی چادر به چشم می خورد.  هر چند که قاب کهنه آن به نظر متعلق به عکس دیگری بود و تنگ تراز عکس شایق خان می نمود، ولی گلهای تازه ای که دور آن و بازیبایی خاصی چیده شده بود، نشانگر این بودکه هنوز خاطره دلاوری این مرد بزرگ از خاطر نرفته است.  

با ورود یوسف خان، خورشیدخانم که در مقابل سفره گسترده شام نشسته بود، باروی خوش که از خصوصیات مهمان نوازی عشایراست از جابرخاست و ضمن خیرمقّدم به او، پشتی مخده رامرّتّب کرد و او را دعوت به نشستن نمود.

  رئیس علی، آتش سرقلیان را که فوت کرد،  دود نرمی از سر قلیان بلند شد، از زیرچشم به یوسف خان که با وقار و ابهت خاصی بر پشتی لم داده بود نگاه کرد و لبخند زد، یوسف خان با تکان دادن سر و گفتن یاالله به اوجواب داد   رئیس علی قلیان را درمقابل یوسف خان گذاشت و دوزانو جلوی اونشست.

ماه بانو، خواهرِ کوچکِ خورشید خانم با مَجمعّی بزرگ وارد اتاق شد.  بوی نانِ داغ و سبزی های کوهی آمیخته شده باآن، فضای اتاق را پرکرد. ماه بانو سلامی کرد و بدون اینکه منتظر جواب بماند، سینی را درکنار رئیس محمّد  گذاشت و از چادر خارج شد.

شیرین، فقط نه سال داشت که یوسف خان او را درحال بازی در کنار چادرشان دیده بود و حالا باگذشت ده سال از آن تاریخ، درگمان اینکه ماه بانو همان شیرین است، در حالت نیم خیز، آماده بلند شدن بود و با نگاه او را تا خارج شدن از چادر بدرقه کرد.  

 رئیس محمّد، خیلی زود متوّجّه اشتباه یوسف خان شد، چه بارها این اشتباه از طرف کسانی دیگر، بخاطرشباهت خاله و خواهر زاده اتّفّاق افتاده بود،  به همین دلیل در حالی که نانِ داغ و سرشیر و عسل را جلوی یوسف خان برسفره می گذاشت، گفت:  بین زنان عشیره ما، بهترین نان را ماه بانو، خواهر خورشید خانم درست میکند روحش شاد، شایق خان همسر او هم این نان را خیلی دوست داشت...

یوسف خان، که پی به اشتباه خود برده بود، ولی مایل نبود آن را عیان کند، فقط سری تکان داد و گفت: آفرین،  از بوی آن معلوم ا ست که نان خوبی است، بعد چوب قلیان را به دهان بردو پُک محکمی به آن زد و دود آن را در حالی که سرش را بالاگرفته بود، از دهان بیرون داد و ادامه داد؛ به سلامتی مثل اینکه شیرین خانم به خانه بخت رفته اند که اینجا نیستند...

رئیس محمّد، با این حرفِ یوسف خان، دلیل اصلی آمدن او را فهمید و تا خواست بگوید شیرین با وجود خواستگاران فراوان، تاکنون حاضر به ازدواج نشده، شیرین پرده را بالا زد  و وارد چادر شد.  

یوسف خان با دیدن صورت گلگون و اندام زیبا و جوان شیرین، در لباس پرچین و بلندی که به تن داشت و در حالی که تفنگ شکاری را برپشت حمایل کرده بود، آنچنان مجذوب او شد که از خاطر بردکه به خواسته بتول خانم همسر بیمارش بوده که تن به این سفرداده و محو تماشای شیرین شد...

  ... یوسف خان پس از آنکه قول و قرارهای خود را بارئیس محمّد گذاشت و رضایت او را برای ازدواج با مردی که زنی بیمار و سه فرزند دارد گرفت، پس از یک ماه همراه با  پریچهر و فرخ لقا دو خواهر بزرگ خود برای آوردن عروس جدید به شیراز، دوباره به ایل بازگشت و دوخواهر یوسف خان با دیدن شیرین که چون ماه تابان بر در سیاه چادر ایستاده بود، به حسن انتخاب برادرشان تبریک گفتند...

... هاجر، پشت سینی ضرب گرفته بود و دختر جوانش، در میان مِه حاصل از دود اسفند و بخار آب با اندامی نیمه عریان با ضرب مادر، بشکن می زد، می رقصید و آواز می خواند؛ … گل در اومد از حموم، سنبل در اومد از حموم  آقا دامادو بگو، عروس در اومد از حموم…. بادا، بادا، مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا…

لیوان های آب انار خُنَک، شربت به لیمو، شیرینی و میوه به دستور بتول خانم همسر اول یوسف خان، در مجمع هایی بزرگ همراه گل و نقل تزئین شده، میان خانمهای حاضر در حمام تعارف می شد.

 صدای خنده و آواز زیر سقف بلند وآجریِ حمام طنین می انداخت، چرخ می زد و خود را از بالای گنبد آن، به گوش پسرِقاسم که از نورگیر بخارگرفته آن نورگیر هیچ چیز نمی دید، می رساند و باعث خوشحالی و سرگرمی او می شد.

 رقیه، لیف را باد کرد و کف آن را روی سر شیرین فشار داد و گفت؛ مبارک است انشالله. گونه شیرین، از حرارت درون حمان بیش از پیش سرخ شده و بخار آب روی پوست صورتی رنگش را، چون حریری نرم پوشانده بود. موهای شبق گون او خیس و کفی تاکمر او به تن مرطوبش چسبیده بود. از زیر چشم به بتول خانم، نگاه می کرد که چگونه موقّر و آرام درحالی که تن رنجور و بیمار خود را در لنگی سفید پیچیده بود در کنار ایراندخت دختر هفت ساله اش در گوشه ای نشسته و با لبخندی محو، به مراسمی که برای عروسی شوهرش، تدارک دیده بود نگاه می کرد.  

دختر هاجر، چرخ زنان و در حال رقص به شیرین نزدیک شد؛   ...کوچه تنگه بله، عروس قنشگه بله، دست به زلفاش نزنین، مرواری بنده، بله...  بتول خانم با اشارۀ سر او را به طرف خود کشید، سکّه ای به عنوان شاباش کف دستش گذاشت.  خورشید خانم و ماه بانو نیز به تبعیت از بتول خانم، هرکدام به هاجر شاباش دادند، و به چهره بتول خانم نگاه کردند که با چه بردباری و خانمی و با وجود حال بدی که داشت، این مراسم را به بهترین نحوی اداره می کند.  

 رقیه لیف را آهسته روی رانهای سفید شیرین می کشید و بتول خانم به سینه های سفت وسفید شیرین نگاه
می کرد که چگونه کف روی آن سر می خورد.  مشتی آب به صورت زد و به این صورت اشکی را که از چشمانش جاری می شد را مخفی کرد.

 حیاط آب وجاروشده و آذّین بسته شده بود. دور تا دور حیاط، گلدانهای شمعدانی که تازه به گل نشسته بودند، چیده شده بود.  صندلی های لهستانی دورتادور حیاط با نظرم خاصی چیده شده بود.  دیگ های آب برهیمه ها
می جوشیدند و عطر برنج و مرغ و زعفران حیاط را احاطه کرده بود. ظرفهای میوه، فال فال برروی میزها به چشم می خورد...

... با ورود عروس و داماد، صدای هل هله و ویلن و تنبک و پایکوبی مهمانان به اوج خود رسید و نوای خود را  تا اندرونی و حتی اتاق بتول خانم که در بخش شمالی ساختمان و دور از حیاط بود به گوش رساند...

... آن یار من است که می رود سربالا، حرفش نزنید که می خورد سرما را... چادر بزنید سایه کنید صحرا را، آفتاب نزنه شاخه گل رعنا را، بادا، بادا، مبارک بادا ...  ایشالا مبارک بادا ...

با همهمه و شلوغی که با ورود عروس و داماد به پا شده بود، بتول خانم در حالی که از شدت کار و خستگی
به سختی می توانست پوار را از دهان خود دور کند، تا نزدیک ترین اتاق رو به حیاط خود رارساند و از پشت پرده ورود عروس و داماد را  به نظاره نشست...

... به یاد روزی افتاد که یوسف خان به خواستگاریش آمده بود؛ آن روز هم تا قبل از اینکه سینی چای را جلوی مهمانان روی فرش بریزد، پشت پرده مخفی شده بود و از آن گوشه به چشمان خاکستری یوسف خان، نگاه
می کرد ولی حال آن روز را نمی توانست با امروز مقایسه کند.   

تمام مراسم به دستور بتول خانم به خوبی اجرا شده بود، نقل و سکّه با گلبرگهای گل رُز، در سبدی به دست چند دختر نابالغ بر سرعروس داماد ریخته می شد. از مهمانان با چای و شربت و انواع شیرینی خانگی و میوه پذیرائی می شد. دختران جوان در لباسهای رنگی در میانه حیاط با ساز و تنبک می رقصیدند و سینی اسفند پُر بود از شاباشهای مهمانان.

شیرین خانم در لباس عروسی در حالی که در کنار یوسف خان در صدر مجلس نشسته بود. چون نگین مجلس می درخشید. گردنبند الماسی که به گردن شیرین خانم دیده می شد، اولین هدیه از طرف بتول خانم بود تا بدین وسیله موافقت خود را با ازدواج او و یوسف خان اعلام کند. 

فامیل، دوست و آشنا برای عرض تبریک و یا دادن هدیه یکی یکی، نزد عروس و داماد می آمدند. آرامش همیشگی شیرین و خوی ساده و بی ریای عشایری او باعث می شد تا هر بیننده ای با یک نگاه در قلب خود جائی خاص برایش باز کند. حتی بتول خانم، وقتی به چهره او نگاه می کرد، احساس می کرد این خود اوست که دوباره تکرار شده.

جهانگیرخان پسر هشت ساله یوسف خان، در کت و شلوار بلیزری که به تن داشت، موقر برصندلی در کنارخواهر بزرگ خود ایراندخت نشسته بود و گره کراواتش را شل و سفت می کرد. ایراندخت گوئی اصلآ در این عروسی شرکت نداشت، حضور مادر را در گوشه ای از اتاق و پشت پنجره احساس می کرد و مدام بانگرانی به آن سمت نگاه می کرد، ولی به درخواست بتول خانم جرآت اینکه مراسم عروسی را ترک کند را نداشت. بهمن خان، پسر کوچک یوسف خان، شلوارش را خیس کرده بود وجلوی آن را درمُشت می فشرد، ولی حاضر نبود برای عوض کردن آن با ننه رقیه، به اندرونی برود و صحنه را برای جمع کردن سکّه و نقل به دست کودکان هم سن و سال خود بسپارد.

بتول خانم عاشق شوهرش بود بخصوص چشمان خاکستری او را خیلی دوست داشت و  از پشت پرده سعی می کرد آن را ببیند ولی با فاصله ای که داشت  به سختی می توانست آن را تشخیص بدهد.  ولی دیگر چه فرقی
می کرد. احساس می کرد دیگر رنگ آن هم مال کسی دیگری است. به چهره مهربانِ شیرین که درآن امنیت
و آرامش فرزندانش را می دید، نگاه کرد. به ایراندخت نگاه کرد، که مدام به سمت او اتاقی که او مخفی شده بود نگاه می کرد و می دانست برای چه با گوشه آستین پیراهن طوری و سفیدش، اشکش را پاک می کند. شاید ایراندخت هم می دانست که مادرش بدون خداحافظی می رود و دیگراو را نخواهد دید.  

 بتول خانم،به سختی تن رنجور و بیمار خود را به اتاق رساند و قبل از اینکه لباس صورتی  خوابش را به تن کند به اندام عریان خود در آئینه نگاه کرد. هنوز آثار جوانی بر اندامش دیده می شد، هنوز موهای بلند و مشکی او چون موج در دوطرف شانه ریخته بود و برق زیبایی داشت. چشمان مشکی اش هنوز سایه های روزهای سلامتش را همراه داشت ولی نور امیدی از آن مشاهده نمی شد...

  ...بتول خانم با جاری شدن آب ِ شاهی به درونِ حوضِ میانِ حیاط و آب انبار،  هَمهَمه گنجشک هاکه با اوّ لین شعاع  نقره ای آفتاب درلابه لای شاخ و برگِ درختان تنومندِ چنار صبح را بشارت می دادند، آخرین دمی را که در سینه داشت به سختی بیرون داد و در آن حال ایراندخت در خواب می دید که با مادرش در باغی قدم می زنند...

 


[ یوسف خان ]
+

... بر لب  گوری  زنی افتاده  است برخاک سرد

آخرین  دم  می کشد  از  سینه اش  آهی  به  درد 

پس  به  ناخن  پاره  می سازد سرو هم  سینه اش

تا   که  خالی   گردد   از  سینه، غم   دیرینه اش  

خاطراتش    پیش  رو،  شاید   که   آرامش   کند

مرگ   را   همچون   نباتی  تلخ  در  کامش  کند

 ........................................................

.........................................................  

 ... گفتم  این   خود    سایه ای  از  نور  "اوست"

کین     چنین   مقبول    و  زیبا  روی  اوست

هر   قدم   بر   خیر  و   دستش   سوی    حق

می نهاد    سر  را    به     سجده    تا     شفق

این    همه    حُسنی  که   داده   است  او  خدا

می کند  او  را ز  هر  انسان   خاکی  هم  جدا                                      

از   ملائک   برتر  و  از  شاه  خوبان  خوبتر

در  میان   انجمن،  بی    دل    ولی    محبوبتر

چشم   او    روشن    تر از   آئینه  مهتاب  بود

چون    گلی     خوشبو    نهادش    پاک    بود   

 

بر  گرفتم   جام  دل ، تا  پر   کنم  از این  صبو

غرق  در  دریای  او،  روزی   رسم  تا پای  او

لیک  جای راه   حق   راهی  دگر  خود  باز شد  

روزهایی  خوش  زعشق  و  مستی ام  آغاز شد            

 

پر کشید یم   در  هوای   تازه ای  از این   جهان

از   خود  بی خود  بریدیم،  پر کشید یم از زمان

بر شکستیم   از  حرم  هم  گنبد  و  هم   لانه  را

تا   بسازیم  ا ز  خود ِ خود  کرده ها  ویرانه  را

 

نه  جهان  دیگر  به  شکل  ظلمت  و  اندوه   بود

نه  که  سختی  و  مرارت  ها  به  سان  کوه  بود

گرچه می خوردیم زخم، با  تیغِ  هر خار و خسی

لب  فرو  بسته،  نمی گفتم  از  آن   با  هر  کسی

مشکلات  هرقدر سخت بردوش ما همچون پری

می نمود  هر سنگ  خارا،  نزد  ما چون گوهری

 

ما  بهشتی  گشته  بودیم،  نه  بهشت  در  راه دور

در  درون  خود  بهشتی  ساختیم،  ازعشق و شور

کوه ها  پُر گل،  بیابان  باغ  نرگس  بود   و  بس

از  بهشت  رانده  شدن  را  کس نمی دارد  هوس

 

او  دگر  در نزد  من  از  جنس  خاصی می نمود

هر  زمان  همراه  من،  با من  پرش را می گشود

می کشید   پر  را   به   سوی  آسمانی  پر  شهاب

غافل  از  آن  خانه ای  که  ساختیم  بر  روی  آب

ما طلوعی تازه بودیم،  زایشی نو در میان نورماه  

کِی گمان کرده که این نورمهی است در عمق چاه

  

روزها   زیبا تر  و  بر  ما  شکوهی  تازه  داشت

لیک   این  دنیای  زیبا  در خودش  اندازه  داشت

یک  زمان  پُر  شد  به  پیمانه همه  عشق  و نفس

عشق را با  منطقی   توصیف  کرد،  عین  هوس     

                   

گفت   دوستت  دارم  اما   من نگاهم  با تو نیست

جز  پرستیدن  خدا را، عشق   دیگر  بهر چیست

عشق ما هر چند زیبا،  لیک  عشقی  رفتنی است

قصه  عشق  در  کلام  حق   برایم  ماندنی  است     

 

نه  مرا می خواست  دیگر، نه مرا از خود  سوا 

 من رها  در او  و  او عشقش  به   سوی  کبریا

او مرا عاشق به خود خود را به مولا  می سپرد

می سپردم  خود  به او، او ذکرها را  می شمرد

 

بی  تحّمل  گشته  و  خود  را  به  بالا  می کشید

من  کم از یک قطره بودم، او به دریا می رسید

من  کجا   تابی   که   از  راهش  پشیمانش  کنم

یا   که   خود  را   بشکنم   یا فتنه در دامش کنم    

من  چه بودم  تا  درافتم   با   رغیبی  این  چنین     

یا   بجویم   عشق  خود را   بی  تآمل  در زمین

هر  چه  بود  در  پشت  سر  آتش گرفته سوخته

چشم من  بر  خاطراتی  خوش  که  دل  اندوخته  

 

هر دو چشمم از سرشک  کور و زبانم  لال   شد   

مرغ  زیبای   وجود   و  هستی ام   بی بال    شد

 هر  چه  عشق  من  فراتر، مهر  او  خاموش  تر

سوی  نوری می شتافت  پر جوش تر پر کوش تر

هر  چه   گفتم  عشق  ما  از  نور  حق دارد نشان   

او  ترا   آزرد ه  کی  خواهد ،   بیا  با  من   بمان

می توانی  هر  دو عشقت  را  به  همراهت  بری 

که   خدا   سرور به تو،  تو می کنی بر من سری     

خود  به  ما  داده  چنین  روزی که بهروزی کنیم  

او  نمی خواهد که  بی مهری و خود سوزی کنیم

 

آه  و اشکم  بر دلش  چون  تیربود  بر جان سنگ 

می کشید  دامن  ز راهم  می گذشت او بی درنگ

می  دمید     بر سیرت    زیبای  او   انوار  عشق

نرم  و  آهسته  پرید  از کوی  من، از این  بهشت     

 

خانه   زیبای   مان  را  بی  صدا   ویرانه  کرد

عاشقی   بودم   که   یکباره  مرا   دیوانه   کرد

توشه  ره  را  به سوی  شهر دل بست و شتافت

وای از این یوسف ، دل دلدارخود راهم شکافت      

     

 صورتم   زرد  و دلم  سرد  و صدایم  پوچ  شد

این  دل   آتش   گرفته    منتظر  بر   کوچ   شد

 دیدم  این  هُرم  حَرم  کم کم  به سردی می کشد

رفتن  عشقم   زاین  وادی  به  زودی   می رسد   

 

تا  که  رفت  و خانه را  ازپایبست  ویرانه  کرد     

من  که خانه  بودمش روزی،  مرا  آواره   کرد  

حال   ویران  گشته   بودم  در  پس  آتش  فشان   

جز  که  خاکستر  ندیدم  بر رهش  دیگر   نشان

 

 گفتم ؛ این  دنیا چه جایی خوش بود بی روی او

بر نمی آید زمن،  بی او بمانم باز هم در کوی او    

پس  به  ناخن  پاره  کردم  سینه و دل  شد  عیان

کر  شدم   تا  نشنوم   از  دل  شکایت    یا   فغان

گفتم ای دل در گذر از من،  ببخش این جان و  تن

لایق و شایسته این قلب عاشق من نبودم در بدن

خود  تو  شاهد  بوده ای  او رفت و   جفتت را  ربود

کم  نکردم  پا  فشاری ،   از  تلاش  من  چه  سود    

پس   بیا  بیرون  ز  این  بند  و  مرا  در  خود   بُکش     

شاید   اندر   سینه ای   دیگر   بیابی   روز    خوش

 

بی  تآمل   کنده  خاک  و گور  قلبش را ساخت او     

ناگزیر   خونین  دل   خود   بین  گور  انداخت   او  

پس فروبست آن دوچشم چون بهارش را به عشق

خود به دست خود چنین طالع به  جان خود نوشت  

 

 دل میان   خاک   گور غلطید، در خون  شد رها 

ناگهان   از   بین   آن    گودال    آمد    این  صدا                  

یارب،  ای   باریتعالی   خود   ز  عشقم   ساختی          

خود    مرا    بردامن     عشقی   چُنین    انداختی   

حال    که من  را بَری  از خانه ام تا کوی دوست               

هر چه  می خواهی بُکن با من، برای من نکوست    

 

( افوض امری الی الله  ...  ان الله بصیر بالعباد )  

بر   بگیر  این  قلب  بی  مقدار را هم  نزد خویش

تا  دل  عاشق  نگردد  بیش  از این ها ریش ریش            

بی  گمان  روزی  به  کار  آید    درون  سینه ای     

این  دل  عاشق   که نقشش  می شکست  آئینه ای  

می نشانش در دل یوسف   که داند  عشق  چیست

در دل آن کس که جز سنگی  درون  سینه  نیست   

گو  که  بوی  حضرت  حق  می دهد  دست  دلش

تا   گشاید   بوی   آن  شاید   به   هستی   مشکلش  

بعد  آن   آرام   شد   دل، بین خاک و خون  بخفت

گر شنیدی  یک  کلام از سنگ،  دل از عشق گفت

 


[ ]
+
راز ر̕ز
 

 

 اميد برای چندمين باربه ساعتش نگاه می کند، بيشترازنيم ساعت است كه از وقت قرار گذشته و هنوز نازنين نيامده. هيچ چيز به اندازه انتظاركشيدن برايش عذاب آورنيست. پيش خودش فكر مي كند؛ نازنين هم مي داند كه  او ازچشم براهی تاچه اندازه بدش مي آيد، پس چرا به موقع سرقرار حاضرنشده؟!

  دلش به شور می افتد، شايد اتّفاق بدي افتاده، شايد تصادف كرده. خودش گفت كه تمام مدّتِ رانندگي به او فكرمی کند، آه... خدانکند، اونباید نفوس بد بزند. دوباره به ساعت نگاه می کند...

 خوب البته او تااز نارمک خودش را به اینجا برساند آن هم در این ترافیک، خوب نباید توقع داشت خیلی هم به موقع سرقرار برسد.     

  از سرما فَکش به هم می خورد، چند باردر حالی که دستهایش را درجیب بارانی کرده، درجا، بالاو پائین می پرد، از فکراینکه نازنین او را در این حالت مسخره ببیند دوباره آرام می گیرد. ولی شدت سوز و سرما آنقدر زیاد است که تحمّل آن برایش سخت می شود . چندين بار بدون اينكه محلِ قرار را از نظر دوركند، درپیاده روی کنار پارک بالاو پائین می رود، شايد كمي گرم شود. به تمام پرایدهای سفیدکه از خیابان می گذرند نگاه می کندولی از نازنین خبری نیست... 

درست یک سال از آشنائی او با نازنین می گذرد. اولین بار او را در چت عمومی دید و بعد هم از طریق وب کم صورت زیبایش را نگاه کرد و به او دل باخت یک سالی که مثل برق و باد گذشت و او حالا برای نیم ساعت تآخیر اینقدر بی تابی می کند...   

امید: سلام، اسم من اميداست، مزاحم نباشم؟ ( )

نازنین: سلام، نه خواهش می کنم، مزاحم نیستید

 امید: می تونم اسم واقعی شما را بپرسم؟

نازنین: اسم من نازنين است

امید: می تونم کمی باهاتون حرف بزنم؟

نازنین: بله بفرمایید، البته قبل از اینکه حرفتون روشروع کنید خودتون رو بهترمعرفی کنید.

امید: من بيست و هفت ساله وليسانس زبان دارم، شماچی؟ چندسالتونه؟ تحصیلاتتون چیه؟

نازنین: من بيست ويک سالمه دانشجوی سال دو مديريت بازرگانی هستم.

امید: خوشوقتم نازنین خانم.

نازنین: من هم همين طور امیدخان.

امید: شما ازدواج کردين؟

نازنین: نه، شماچی؟  

امید:نخير... خوب از خودتون بگين.

نازنین: والا چی بگم گفتم که من دانشجوی سال دو، ترم دوم، مديريت بازرگانی هستم وبا پدرومادرم زندگی می کنم.

نازنین: می تونم ازشما یک سئوالپرسم؟

نازنین: شما برای چی منو اَدد کرديد؟

امید:  حقیقتش، از آی دی شماخيلی خوشم آمد،( ) رازِ رُز

 امید: حقیقتش پیش خودم فکرکردم، کسی که ای دی به این زیبائی برای خودش انتخاب کرده، هم آدم جالبی باید باشد، هم خوش ذوق.

نازنین:  ممنون، حسن نظرشماست.

نازنین:  ولی فکرمی کنيد اين دليل برای شروع يک دوستی کافی باشد؟

امید: البته که نه، ولی ما می توانیم بيشتر در مورد خودمان صحبت کنیم و بيشترباهم آشنابشویم.

نازنین: البّته من هم نظرم همين است.

نازنین: به نظرمن هم، اخلاق وروحيات آدم ها مهم ترازظاهرشان است...

نازنین: هستید ؟

نازنین : دی سی شدید؟

امید: دی سی شدم ببخشید

نازنین: خواهش می کنم، من هم با اجازه داشتم می رفتم

امید: می تونم باز هم اینجا شما رو ببینم...  

... یک سال زمان کمی نبود برای اینکه او بتواند با نازنین به خوبی آشناشود،  به خصوص تمام مدت زمانی را که نازنین در منزل بود او یا از شرکت و یااز خانه با او ازطریق اینترنت در ارتباط بود.

 پس از این زمان نسبتآطولانی دیگرامیدخیلی چیزها از نازنین می دانست. می دانست او در خانواده مرفهی زندگی می کند و از خودش ماشین و موبایل دارد،  می دانست از رنگ فیروزه ای برای بلوز، از عطرها، فعلآاز جورجیو و از غذاها، باقالی پلو با گوشت را دوست دارد.

 نازنین هم در این مدت کاملآ به اخلاق و روحیات او پی برده بود. می دانست که خیلی احساساتی وزود رنج است  و از چیزهائی که امید برایش می نوشت، فهمیده بود.  آن دو آنقدربه يکديگروابسته شده بودندکه گمان می کردنداگرروزی راازيکديگربی خبرباشند، آن روزبه شب نمی رسد. مرتب کارشان شده بود اف لاین گذاشتن ، چت کردن، و ...

 اميد، عاشق اخلاق نازنين بود، اخلاقی ملکوتی، نرم، رام و مهربان.  درتمام مدت دوستی اشان، حتی يک موردهم پيش نيامده بود نازنین چیزی بگوید که اورا ناراحت کرده باشد . درحالی که همه می دانستند، امید پسرخیلی خوش اخلاقی هم نیست و مثل پدر خدا بیامرزش عصبی، و با کوچکترین مسئله، فورآ عکس العمل نشان می دهد.

 نازنين هر روز صبح قبل از اينکه به دانشکده برود، برای او، آف لاين می گذاشت واين کاری بودکه چشماهای اميدراهرروزصبح بازمی کرد...

نازنین: اميد من سلام( )

نازنین: صبح به خير عزيزقشنگم، دوستت دارم( )

نازنین: هرچندکه ميل ديروز و پريروزم راجواب ندادی( )

نازنین:ولی بازهم  دوستت دارم.. دوستت دارم( )     

 حالااميد عاشقش بود، بدون اينکه اوراازنزديک ملاقات کرده باشد ويا صدايش راشنيده باشد، جانش رابرای اومی داد. از اتاق محل کار کامپیوترش همیشه روشن بود فقط به امید اینکه نازنین روی خط بیاید و در منزل هم تکلیف روشن بود کامپیوتر نه به برادر کوچکش می رسید نه به خواهربزرگترش و این امید بود که یک نفس و بعضی وقتها تا صبح پای کامپیوترمی نشست. حالا کامپيوتر، حکمِ نازنين را برایش داشت تداعی می کرد و حتی وقتی به کامپیوتر خاموش هم که کمتر پیش می آمد خاموش باشد، نگاه می کرد صدای ضربان قلبش را می شنید.

امید: نازنین عزیز دلم سلام، برایت آف لاین گذاشتم برای اینکه به من خبر ندادی بلاخره امتحانی را که نگران آن بودی خوب دادی یانه ...

امید: امروز تولد خواهرم ا ست و چقدر خوب بود که تو هم می توانستی بیائی، می تونی بیائی ( )

امید: من از طرف شرکت مآموریت دارم که به گرگان بروم، کاش اینقدر لجبازی نمی کردی و شماره تلفنت را می دادی تا از آنجا باتو تماس بگیرم. نمی دونم می تونم این چند ساعت، دوری تو را تحمل کنم یانه؟( )

امید: من همانطور که از گرگان برایت آف لاین گذاشتم، برایت یک روسری ترکمن خریدم. دختر تو چقدر یک دنده ای اقلآ بگذار بیایم دم دانشکده آن را به تو بدهم. (

امید: نازنين جون می شه حالا دیگه همديگه روببينيم.

نازنین: چطوربه اين فکر افتادی؟! ()

امید: آخه ما يك ساله  باهم از اين طريق حرف می زنيم، من دیگه طاقت دوری از تو رو ندارم دلم می خواد که کنارم باشی، گرمات رو حس کنم

امید: تو نمی خوای قیافه منو ببینی

نازنین: چرا نمی خوام عزیزدلم، خودت که خوب می دونی می میرم برات

امید: خوب پس چی

نازنین: تو که من رو دیدی

امید: می شه بفرمائید کجا؟( )

نازنین: من تا حالا بیشتراز بیست تا عکس برات فرستادم( )

امید : خیلی... ( )

نازنین : شوخی کردم ناراحت نشی یک وقت( )

نازنین: باشه هر طور تو بگی ، فردا خوبه ( )

امید: اذیت می کنی منو( )

نازنین: نه به خدا فردا هر جا که بگی همدیگر رو می بینیم

امید: می خوای بیائی منزل ما

نازنین: نه اولین بار دوست دارم که بیرون از منزل ببینمت انوقت

امید: انوقت چی

نازنین: ممکنه تو منو نپسندی ( )

امید: لوس نشو

نازنین: راست می گم

امید: می دونی که عاشقت هستم و خیلی خوب همه چیز رو در مورد تو می دونم

نازنین: من هم دوستت دارم ()

امید: دوستم داری ؟ ( )

نازنین: ( )

نازنین: من کسی رو در زندگیم به اندازه تو دوست نداشتم این رو خودت خوب می دونی. 

امید: فردا کجا قرار بذاریم.

نازنین : هر جا تو بگی

امید: سر چهاراه جهان کودک خوبه؟ کوچه پشتی منزل ما؟

نازنین : خوبه

نازنین: چه ساعتی

امید: اگر برایت دوره جائی دیگه قرار بذاریم؟

نازنین : نه من ماشین دارم راحت می آیم.

امید: پس ساعت پنج، نرسیده به چهار راه جهان کودک، دم پارک 

نازنین: خوبه، ساعت پنج

امید: اقلآ شماره موبایلت رو بده شاید...

نازنین: موبایلم دست مادرم است

امید: خوب، باز ما یک چیزی از تو خواستیم...

نازنین : نه به خدا پیش مادرم است

امید: باشه ، قبول( )

نازنین : شبت خوش( )

امید: نمی دونم چطوری تافردا باید تحمل کنم (

... دستهاشو توی جيبش فرو می کنه تا بلکه از سرمائی که نک انگشتانش را زده کم بشود و آنها را ازتوی جیب به رانهایش فشار می دهد. آه ... این دیگر خودش است، اگر بعداز یک سال او را نشناسم احمقم، حتی سایه اش را هم می شناسم.

امید به نازنین که قفل فرمان ماشین را می زند نگاه می کند و نازنین از آن طرف خیابان، از توی ماشین زیرچشمی به امید نگاه می کند، لبخند شیرینی روی لبانش نقش می بندد.

امید حالا هم از سرما می لرزد و هم از دیدن نازنین که به سمت او می آید:... چه هيکلی، چه صورتی مثل ونوس می مونه، حتی از عکس هائی هم که برایم فرستاده زیباتراست .

نازنین همانطور که از سمت دیگر خیابان به سوی امید می آید، موهای بلوطی رنگش را که از پشت روسری بیرون زده درست می کند و دکمه پالتو لیموئی را که به تن دارد، می بندد...

... امیدبه موهایش دست می کشد، احساس می کند باد موهایش را سیخ کرده و پیش خود فکرمی کند: کاش من هم به جای بارانی، پالتوی مشکی ام را پوشیده بودم و بعد به کفشهایش نگاه می کند که برق می زندو به نازنین نگاه می کند که چون آهو به سمت او می خرامد...

... عجب لبخند شيرينی دارد.  سعی می کند عضلاتش را، محکم سفت کند تانازنین، لرزش آن را نبیند. حالا دیگرنمی داند این لرزش برای سرمائی است که در بدنش رخنه کرده و یا ازدیدن روی نازنین است . امید دستش را به جیب بارانی اش می برد تا عطری را که برای او خریده لمس کند. وقتی نازنین را دید که از ماشین پیاده شد احساس کرد آنقدر باشکوه است که شاید عطری که برایش خریده کم باشد ولی با اخلاقی که از نازنین می دانست، پیش خود گفت: او به مادیات اهمیت نمی دهد، مهم هدیه ای است که از طرف من به او داده می شود حالا یک شاخه گل باشد یا یک عطر می دانم که او اینطور آدمی نیست .

نازنین در پیاده رو مقابل پارک در فاصلۀ بسیارکمی ازاو، با لبخندی شیرین می ایستد. عینک آفتابی را از چشم برمی دارد. وای چه چشمانی، امیدسخت می تواند در چشمان خاکستری او نگاه کند. مژه های برگشته و بینی تیرکشیده اش خیلی زیباتراز آنکه در عکس دیده ...

 حالا نه تنها سردش نیست،  بلکه حرارت عجیبی در خود احساس می کند. چرا تنش اینطور می لرزد؟ مگر این اولین باری است که می خواهد با او حرف بزند؟  این همه در مسنجر با او حرف زده، از خصوصی ترین مسائل زندگیش برای او گفته. در حقیقت می تواند بگوید یک سال با او زیر سقف یک شبکه زندگی کرده...

به سختی یک قدم به سمت نازنین بر می دارد . نازنین سرش را پائین می اندازد و امید، در حالی که عطررا از جیبش در می آورد سعی می کند لرزش دستهایش را کنترل کند و در حالی که به چشمان زیبای او نگاه می کند می گوید: سلام . و این تنها چیزی است که می تواند بگوید، احساس می کند اگر یک کلمه دیگر از دهانش خارج شود مطمئنآ نقش برزمین می شود.

نازنین دستش را به سمت او دراز می کند تا عطر را بگیرد و در همان حال به امید می گوید: سلام امید من...

همین یک کلام که از دهان نازنین خارج می شود، چشمان امید، مثل اینکه بخواهد از حدقه بیرون بزند گشاد می شود و گوشهایش داغ می شود و عطری که در دست داشت به زمین می افتد.دیگر هیچ چیز را نمی تواند ببیند و نقش بر زمین می شود.

وقتی امید چشمانش را باز می کند، مادر را می بیند که بالای سراو با یک لیوان آب قند ایستاده. به اطراف نگاه می کند، در دل آرزومی کند آن چه به سرش آمده فقط یک خواب باشد، یک کابوس تلخ. در دل خدا خدا می کند که اشتباه شنیده باشد ولی اشتباه نبود حقیقتی بود تلخ و سخت که پذیرفتنش نه برای او راحت بود و نه برای دیگران ...

تمام روز سرش را در کاسه توالت گرفته و عق می زد. گریه می کرد و به اتاقش می رفت و در را برای مادرِ نگرانش که ساعتها پشت در ایستاده بود باز نمی کرد. چطور یک چنین چیزی ممکن است؟ چطور من در این مدت این را نفهمیدم ؟ چطور؟ چطور ؟ خدایا کمکم کن . خدایا خواب می بینم یا بیدارم...   

بعداز یک هفته، رفتن به شرکت و دیدن همکاران برایش خیلی سخت است . از راهرو که می گذرد احساس
می کند همه به او نگاه می کنند و می خندند، به حماقت او، به فلاکت اوپوز خند می زنند. در حالی که دوستانش یکی یکی به اتاقش می آیند که حال او را بپرسند او بیشراز خودش بدش می آید. احساس می کند که همه آنها هم باور نکرده اند که او سرما خورده و موضوع را می دانند ...

کامپیوتررا روشن می کند، باز گوشش داغ می شود و دندانهایش را روی هم می فشارد، ولی دلش می خواهد برای او بنویسد که چه انسان رزل و پست فطرتی است، چطور توانسته با احساسات او در این یک سال این طور بازی کند؟ و خیلی چیزهای دیگر... بنویسد تا شاید کمی از این همه دردی که در این یک هفته که برایش یک عمر گذشته ، کم شود.

مسنجر را که باز می کند، بلافاصله کرکره آف لاینها باز می شود...

نازنین:  سلام اميد من، سلام قشنگم، سلام عشق من، سلام امید همیشگی من .( )

نازنین: دوستت دارم، چکار کنم دست خودم نیست

نازنین: می دونم  که از من بدت آمده وگرنه وسط خيابان... ()

 نازنین:  من عاشق تو هستم قشنگم. ()

نازنین: می دونم که در مورد من چی فکرمی کنی و حق هم داری ( )

نازنین:  در اين مدت، بارها سعی کردم به تو بگویم ولی نشد.( )

نازنین: خودت هم ديدی که من زياد بادخترای ديگه فرق ندارم

نازنین:  شاید، خيلی هم از خيلی ها قشنگ ترباشم

نازنین:  ولی چکارمی توانستم بکنم، وقتی که اینقدر به تو وابسته شده بودم و دیگر در تو غرق شده بودم.

نازنین: به خدا قسم که این تقصیر من نبود، من هم احساس دارم مثل همه دخترهای دیگر، ولی اینکه خداوند مرا اینطور آفریده بود دیگر دست من نبود.

نازنین: حتی یک لحظه بدون تو برایم مرگ است. ( )  

نازنین:  وقتی دکتر من رابرای جراحی تغییر جنیسیت آماده می کرد

نازنین: به من گفت که تمام اندامهای من را می تواند تغییر بدهد به صورتی که اصلآ قابل تشخیص نباشدو هرگز برایم مشکلی پیش نیاورد...

نازنین:  به غیر از صدایم؛ که هیچ وقت تغییر نکرد و همانطور مردانه ماندو کلفت ماند و همین باعث می شود که به محض اینکه دهان باز کنم شنونده متوجه می شود که من یک مرد بودم و تغییر جنسیت داده ام.

نازنین: حالاهم می دانم که تو دیگر رغبتی به دوستی با من نداری و فقط این ها را می نویسم که از تو خواهش کنم مراببخشی و این را بدانی تا ابد دوستت دارم ( )

 

 


[ ]
+
هبه ( داستان واقعی )

 

 
   هوای آرایشگاه سنگین شده بود. خوب دم عید هم انتظار این می رفت که اینقدر شلوغ باشد. هبه دستهای خود را از آب و گلیسرین در آورد وروی حوله گذاشت، دختر جوان که  مانیکوریست سالن آرایشگاه بود گفت: شما با دستهاتون چکارکردین؟!  تورو به خدا حیف نیست به این جوانی ؟!!

... در آن کپر حصیری ساخته شده به دست جاسم،  با اولین فرزندشان احساس خوشبختی می کرد.  در حالی که جاسم از صبح تا شب در حال دوندگی برای آسایش بیشتر آنها بود،  او هم برای کمک به خرج خانه روزهایش را با بافتن تور ویا درست کردن سبد  و گلیم های حصیری می گذراند.

 دستهایش از بافت حصیر زبرشده بود وترک خورده بود،  ولی مهارتش، تمام ماحصل کارش را به خوبی به فروش می رساندو این طور او می توانست سنگینی  خرج زندگی فقیرانه و سختی را که داشتند تا حدودی سبک کند...

-        به دوخانمی که در گوشه ای از آرایشگاه مشغول فال گرفتن بودن نگاه کرد.   مسئول آرایشگاه به دخترکی که در حال نظافت بود گفت ؛ دختر یک قهوه برای خانم خبیر بیاور.  سپس لبخندی به هبه زدو ادامه داد؛ ناخن دست و پایتان که تمام شد،  بفرمائید روی این صندلی موهایتان را برای کوپ و رنگ آماده کنم.

... هنوز کار ناخن هایش تمام نشده بود.  دست در کیف شارل جردن خود کرد و سیگاری از آن در آورد،  چوب سیگار را به ته آن زد و بعداز خوردن قهوه سیگارش را روشن کرد،  پک محکمی به آن زد و چشمانش را برای لحظه ای بست... 

-        زنان ومردان وکودکان ماهی فروش ساعت ها برساحل داغ وتفتیده، در انتظار بازگشت ماهیگیران می نشستند . اغلب سبد های خود را روی سرشان می گذاشتند تا از تابش شدید آفتاب در امان باشند. مرغان ماهیخواربا سروصدای زیاد، زودتراز قایق های ماهیگیری،  نزدیک شدن آنان را به ساحل خبر می دادند.

-        خریداران ماهی یکی یکی از جابرخاسته و خود را به دریا نزدیک می کردند. تعدادی از آنها  تاکمرهم درآب پیش می رفتند، تا خود از اولین خریداران ماهی های صید شده باشند.  

 جاسم و دوستانش همیشه زودتر از باقی ماهیگیران وقبل از سپیده صبح به دل دریای فیروزه ای جنوب می زدند و زودتراز دیگران،  قبل از غروب آفتاب به ساحل باز
می گشتند.

صدای آواز ماهیگیران از روی قایق، هر قدر که به ساحل نزدیک می شدند بهتر به گوش می رسید که حاکی ا زرضایت وشکرگزاری برای نعمتی بود که خداوند به آنها آن روز هدیه کرده بود.

... آه که چقدر آرزوی آن روزها را داشت،  بر ساحل در انتظار جاسم ...  

پسری هجده ساله بلند بالا و لاغر، سیاه چرده با موهای مشکی فرفری که همیشه لنگی سفید و رنگ و رفته و کهنه دور کمر می بست ... 

 دلش حتی برای آن روزهای جاسم ... برای بوی ماهی سرخو که در تابه سیاه شده وبی دسته برروی هیزم سرخ می کرد...  هوای داغ و مرطوب ... صدای مرغان دریایی و سادگی های زندگی اش ... تنگ می شد. 

 ... سیزده سال بیشترنداشت که همراه یوما، مادرش... جلوتراز همه درساحل، زنبیل خود را در هوا تکان می دادند.

...  باوجودی که تمام زنان و دختران در لباس محلی تقریبآ یک شکل به نظرمی رسیدند و صورتشان را با  بُرقع پوشانده بودند، جاسم خیلی زود او را می شناخت و قبل از اینکه قایق آنها به ساحل برسد، بی تاب خودرا به آب می زد. چندماهی را که بر یک بند بسته  بود بالا می گرفت؛  دست دیگرش را پارو می کردوبر آب می کشید...  مثل اینکه همین دیروز بود...

  ... آرایشگر دست در موهای مشکی و صاف هبه کردو گفت به نظر من که باید موهای شما را اول مدل مصری بزنم وبعد  های لایتِ کاهی کنم. به پوست برنزه شما بیشتر
می آید.

-        پوست برنزه!!!  هبه،  به صورت خود در آئینه نگاه کرد، از حرف آرایشگر خنده اش گرفت...   لابد فکر می کرد این پوست را در سواحل فرانسه برنزه کرده . 

-        هبه به آرایشگرگفت:   هر طور که خودتان فکر می کنید خوب می شود،  همان کار را بکنید...  

  ... وجود گرماو شرجی شدید برای جاسم نه تنها آزار دهنده نبود بلکه لذت بخش هم بود. بخصوص که می خواست کپری از شاخه های خشک درخت خرما بسازد، کپری که    لنگه اش در سراسرسواخل قشم پیدا نشود ...

...  پاهایش برروی ماسه داغ می سوخت و تن لختش زیر نور شدید  آفتاب،  به کبودی می زد. به سایه کوچکی که با یک تکه پارچه و تکه چوب ،  درست کرده بود پناه برد و با غرور،  حاصل زحمت یک سال خود را از صید ماهی و فروش مروارید نگریست.

  این همان چیزی بود که مادر هبه،  برای اینکه دخترش را به او بدهد از او می خواست. یک سرپناه  و خرج عروسی ...     

... صدای دهل دوسر و سُروک، به همراه رقص و پایکونی از بیرون کَپر به گوش می رسید. دختران جوان در لباس های رنگارنگ و زری دوزی شده بر ساحل پا می کوبیدند... 

... هبه در لباس عروسی که تمام پیش سینه آن به دست خودش زری دوزی شده بود و شال بلندقرمزرنگ در کنار جاسم درکپرشان نشسته بود. دست هایش به زیبایی حنا بسته شده و نقش گل و بوته و ماهی برآن دیده می شد...  

-        در میان خاطراتش .... دختر جوانی که ناخنش را درست می کردسبد لاک را جلوی هبه گرفت و گفت:  هرکدام که مناسبِ لباستان است را انتخاب کنید...   

-        آرایشگر،  همچنان که رنگساژ موی او رابه سرش می زد ؛ فالگیر،  فنجان قهوه را که روی روزنامه دمر کرده بود برداشت و صندلی خود را تا نزدیک هبه جلو آورد...

... یوما، مادر هبه با غرور به دخترش نگاه می کرد که در بالای کپرِ حصیری ودرلباس   عروسی به نظرش زیبا ترین دختر دنیا می آمد .

... جاسم هم در دشداشه سفید و کت مشکی در کنار هبه قرارداشت و در این اندیشه که تمام آنچه را که بعداز یک سال تلاش و با صید مروارید به دست آورده بود یک شبه خرج کرده است و این مراسم که به نظرش بسیار مجلل می آمد را گرفته ... او در این اندیشه بود که برای روزبعد باید چکار کند ...

... ولی زندگی آن ها،  به همان صورت در فقر و تنگدستی نگذشت.  پس از گذشت پنج سال، جاسم دیگر لازم نمی دانست که هبه خود را تا این اندازه خسته کند و تمام مدت با حصیر بافی کمک خرج او باشد.

حالا وضع مالی او دیگر این اجازه را می داد تا چند صیاد حرفه ای را برای صید مروارید استخدام کند و هبه و دوفرزندش را ماهی یک بار برای خرید پوشاک و لوازم خانه به بازارقشم ویا بندرعباس ببرد.

-        فالگیر گفت : خانم خبیر چی برات بگم.... دلت خیلی گرفته .... دوتا عزیزت درراه دور چشم انتظارهستند...

-         هبه فکر می کرد خوب تا اینجای فال را که همه عالم و آدم می دانند که دوپسر او در لندن درس می خوانند و او برای گرفتن ویزای انگلیس دارد اقدام
 می کند...

-        فال گیر ادامه داد:  تا سه وقت دیگر براتون یک خانه افتاده ...    

 ... آه  کپرحصیری،  اولین محل سکونت آن ها که جاسم خود بنا کرده بود  بازسازی وگسترش داده شد ، خانه ای سفید وبزرگ.  محل مناسبی برای پذیرائی مهمانان خارجی و ایرانیِ خریدار مروارید یا اجناس مختلف شد.

- آرایشگر خمیرصورتی را روی صورت هبه کشید و گفت تا موهات رنگ بگیره این ماسک هم جادو می کنه و حسابی پوستتون رو روشن می کنه ... درست مثل مروارد...

 ...  جاسم به غیراز صید مروارید که به وسیله صیادانش انجام می شد،  ماهی دوبار برای خرید اجناس مختلف برقی و یا لوکس به کیش ویا کویت می رفت و حالا زینال را که قبلآ نزد او ماهیگیری می کرد، به عنوان مسئول خرید خود به کار گرفته بود.

... به این صورت و با شناختی که از زینال داشت با خیال راحت می توانست بیشتر اموررا به دست او بسپارد و همین کار را هم کرد...

... خانه محل سکونتش را به عنوان دفتربازرگانی در قشم به زینال سپرد و خود در بهترین محله بندرعباس خانه ای بزرگ وزیبا خرید...

- خانم خبیر نیت کنید و انگشت بزنید. هبه سرش را بالا گرفت و چشمانش را بست و  نیّت کرد... خدایا  ویزای انگلیس،  درست می شود یانه؟!  فال گیر گفت؛  به به از این نیت چقدر قشنگ افتاده .... تایک وقت دیگه یعنی یک روز ویا یک هفته دیگر به یک عروسی دعوت می شوید ... یک معامله جدید هم برای شوهرتان افتاده...  

... پس از ده سال جاسم و یکی از دوستانش،  اولین تریلی را با شراکت هم خریدند و سهم بیشتر خرید به جاسم تعلق داشت ولی کار روی آن با دوستش بود به همین دلیل سود آن هم نصف می شد ...

-          خانم خبیر راننده تان آمدند دم آرایشگاه ... هبه به آرایشگر گفت؛  چقدر دیگر کار آرایشم تمام می شود؟

-         آرایشگر موهای رنگ شده هبه را با ته شانه زیرو رو کرد و گفت، حدودآ یک ساعت .

-        هبه به مسئول آریشگاه گفت: لطفآ بگوید برود لباس ها را از خشک شویی و بعد شیرینی ها را که سفارش داده بودم را بگیرد و دوباره بیاید همین جا ... 

...   جاسم اولین تریلی شراکتی اش را با به دست آوردن سود خوبی که از دفتر بازرگانی قشم اش به دست آورد به دوستش بخشید و خود در بوشهر سه تریلی دیگر خرید و پس از دوسال یکی از بزرگترین شرکت های حمل و نقل بین الملل را در بوشهر احداث کرد...   

 صدای زنگ موبایل  افکارهبه را به هم ریخت: سلام عزیزم ... خوبم... نه فعلآ آرایشگاه هستم.... چی ؟  از سفارت ؟!!...    چی گفتن؟ ..... راست می گی؟..... از اینجا می آم خونه.... اطمینان داری درست شده؟ قربونت برم ... باشه می یام ...

فال گیرگفت؛  خانم خبیر شیرینی یادتان نرود مثل اینکه به عروسی که گفتم دعوت شدید. هبه پنج هزار تومان پول را قلمبه کرد گذاشت روی میز فال گیر...

آرایشگر گفت؛ قابل شما را ندارد، مهمان ما باشید خانم خیبر ... وای ماشالله ...این رنگ مو چقدر بهتون می یاد ...

هبه؛  لبخند زد و باتکان دادن سراز آرایشگر تشکر کرد،  پول و انعام بچه های آرایشگاه را روی میز  گذاشت.   عینک آفتابی اش را به چشم زد و دستکش های توری صورتی اش را به دست کرد و از آرایشگاه خارج شد...

 


[ هبه ( داستان واقعی) ]
+
هوای خوب پرواز
 

 

 دلم برایش می سوزد، می خواهم برایش گریه کنم . ولی اشکی برای ریختن ندارم،  چطور به سروسینه خودش می کوبد پیرزن. برادرم زیربغلش راگرفته. هیچ وقت به اولباس سیاه نیامده و من عاشق رنگ سیاه هستم. این رنگ را همیشه جلوی چشم خودم دیدم سیاه و سیاهی و پنجره های تاریک که به سوی دیوارهای بلند نگاه می کنند.  

  رنگینک را دوست دارم، پدرم هم رنگینک را خیلی دوست داشت.  از بچگی رنگینک را دوست داشتم، خوش مزه تر از حلواست، مثل اینکه خاله مهری هم رنگینک دوست دارد، با وجود اینکه خیلی چاق شده  تاحالا چندتارنگینک گذاشته توی دهانش. هزار بارگفتم دوست ندارم توی مجلس عزاداری نوار قرآن بگذارید، بی حرمت می شود صوت قرآن بین حرفهای مفت فامیل که در گوشی پچ پچ می کنند و از این و آن  بد می گویند. به نظرم همیشه قرآن را باید درتنهائی خواندو فقط خدا حضورداشته باشد. من به تنها بودن با همه آن چیزهائی که دوست دارم عادت کرده ام . کاش اقلآ نوار اذان شجریان یا علی جان  هایده را می گذاشتند. 

سردم نیست، گرمم هم نیست، درد هم ندارم، مگر باید درد هم داشته باشم ؟ مادرم هنوزدستش روی زانویش است می مالد، لابد هنوز زانویش درد می کند، ولی مثل اینکه درد زانو نیست،  درد دلش است جگرش سوخته .برای اینکه باهر بار که روی زانویش دست می کشد،  دوبار هم می کوبد روی آن، مثل اینکه روی پای من می زند، جگرم پاره می شود.حتمآ خرج این مراسم باشکوه  را هم او با حقوق هفتادو پنج تومان مستمری  داده .  چقدر این فامیل و دوستان به ماارادت دارند که همه آمده اند.  

می خواهم ببینم ساعت چنداست ، دیرنشود. اه ساعت دستم نیست.  یواشکی سرک می کشم ساعت دست سیما دوستم  رانگاه می کنم. ساعت شش وبیست و پنج دقیقه است.   سیما ساعت قشنگی دارد. سیتی زنه،  نمی دانم خودش هم که به ساعتش نگاه می کند یاد جریان هدیه گرفتن این ساعت از شوهرش می آفتد یانه. یک روز به من گفت باشوهرش الکی قهرکرده که این ساعت را برایش بخرد و اوخریده و او هم فوری آشتی کرده .  سیما مثل من مهندس نیست مثل من نقاش هم نیست شعر هم نمی گوید. به شاعران می گوید عاشقان الکی خوش . داستان هم نمی نویسد به مادر شوهرش احترام نمی گذارد به بچه هایش نمی رسد واینکه چقدر این مرتیکه کچل کوتوله به او می رسد خدا می داند.  

سیما هر چندوقت  یک بار به منوچهری می رود و آئینه وشمعدان نقره و لاله های آنچنانی عتیقه می خرد می گذارد درویترین خانه اش چند بار به خود من هم که می دانستم اشتباهی پزداد بود که این ها را از مادربزرگش که شازده قاجاربوده به ارث برده.  و من آئینه وشمعدان نقره را و قرآن طلاکوب را و انگاره های مادربزرگ را قبل ازفتح خرمشهر دادم به دست سربازان غارتگر عراقی.  

خنده ام می گیرد از فکرهائی که درسرم می گذرد، نمی دانم چراباید دراین شرایط اصلآ این فکرها را بکنم مگر یک عمرباسادگی زندگی کردم اسمی از آباو اجدادم بردم که حالا دارم ملک و املاک تقسیم می کنم؟ راستی بعدازمن کتاب شعرم را چه کسی می خواند. یاد این می افتم که خاله مهری می گفت اگر در مجلس عزای کسی بخندی یعنی اینکه کسی که مرده آمرزیده است . 

 ولی فکر نمی کنم اگر کسی من را در این حالت ببیند این فکر را بکند. خندیدن من هم باید قانون داشته باشد هم ساعت  وهم موضوع . چراخندیدی ؟ چراناراحتی؟ .... ساعت شش مدرسه بچه بیدار شو...... ظهر برو بیارش .... ببرش دکتر دندانپزشک ..... بیارش ..... مادرشوهر .... مادر .... خانه ....خرید.....کار....... نخیر شما حق اظهارنظرندارید....... من می گویم .... من تصمیم می گیرم ....... خانواده من ..... نرو .... برو ...... بیا..... تلویزیون روروشن کن ...... زیرسیگاری بیار....... نقشه رودادی کارفرما..... حرف بزن ..... حرف نزن ...... 

 هیچ ساعتی برای اینکه خودم،  با خودم کمی خلوت کنم ..... درست می گفت اصلآ ساعت به چه درد من می خورد وقتی وقتم را کسی دیگر تعیین می کند. ولی الان برای چه به ساعت سیمانگاه کردم نمی دانم شاید عقده ای شده ام . همیشه دلم یک ساعت می خواست.  که مثل ساعت سیما ساعتهایش برای خودم هم نیم ساعتی وقت داشته باشد.  

روی میزها پراست از گلهای داوودی سفید، به نظر من گل داوودی را هم می شود به عزابرد و هم به عروسی . مداح مثل اینکه از پولی که گرفته خیلی راضی است. فریاد می کند فرزند تو هرگز برنمی گرددددددد مادررررر...مادرم می کوبد روی زانویش غش می کند. دستهایم را دور شانه اش حلقه می کنم و خاله مهری هنوز دارد رنگینک می خورد وروی صورت مادرم آب می پاشد . مادرم چشمهایش را باز می کند ولی من را نمی بیند به خاله مهری به مادرم می گوید بمیرم برای تنهائیت ومادرم هم  دوباره غش می کند. این خاله مهری هم بیکاراست که یادآوری می کند، نمی دانم شاید هم با مداح قرار گذاشته مجلس را گرم کند. 

به هوش که می آید به او می گویم بی تابی نکند طوری نشده است و همه چیز خوب است. به حرف من اصلآ توجه نمی کند و سرش را می گذارد روی شانه برادرم . برادرم هم مشکی پوشیده موقر وآرام ونرم نرم گریه می کند. چقدر صورت مهربانی دارد مادرم . می روم وصورت برادرم را می بوسم . دستم را می کشم روی سرش، فقط می گوید آه آزی جان ، او هم در حال و هوای خودش است ...... 

سرشام، مادرم شام نخورد ولی می دانست به من برمی خورد اگر ازمهمانان پذیرائی نکنم و با همان حال به همه رسیدگی می کرد. برادرم هم همین طورشام نخورد،  خاله مهری یک لقمه خورد وبعدش فاتحه خواند، برای اینکه رنگینک خیلی خورده بودو اشتها نداشت. خوشبختانه بچه هایم سرشان گرم بود باچند تااز هم سن و سالهای خودشان وشام را کشیدند ونشستند جلوی ماهواره . همسرم هم با دوستش رفتند توی آشپزخانه و شام خوردند مثل همیشه دوست داشتند کارهایشان را حتی غذا خوردنشان یواشکی باشد.

 از شلوغی سرم گیج می رود به طرف پنجره می روم . پنجره باز است .، مثل همیشه ، باز باز چهارتاق و دیوار سیمانی جلوی آن. همیشه این دیوار سیمانی را جلوی این پنجره دیده ام، هرگز نگفتم چه کسی این دیواررا جلوی پنجره کشید.  واصلآ به چه حقی اینکار را کرد.  یک عمر به آن نگاه کردم و چشمانم را بستم   و در افکارم به آن چیزی که می توانستم درپشت آن ببینم وبا چشمان باز نمی دیدم،  خیره شدم به روزهای خوبی که  عاشقان دارندو به حرفهای عاشقانه،  به نغمه های بلبل مست در بهار به مهربانی به بلورهای محبت و حبابهای خجالتی  نگاه  عاشقانه     

دوست نداشتم مادرم وبرادرم وفرزندانم را تنها بگذارم وحتی همسرم را ولی ناچاربودم، مدتها بود که می خواستم از این دیواری که جلوی پنجره را گرفته عبور کنم واگر الان نمی رفتم ......... این تنها زمانی  است که لحظه هایش به دست خودم نقش گرفته وساخته شده،  باید هر چه زودتر بروم نباید زمان را از دست بدهم آنطور که همیشه از دست دادم . مادرم به برادرم می گوید بعداز شام بازرنگینک بچرخاند. و من برای آخرین بار به همه یک شکم سیر نگاه می کنم که تصاویرشان را به یادگاری با خودم ببرم.

 دلم نمی آید فرزندانم را ببوسم می ترسم بفهمند. همسرم دارد با یکی از همکارانش قرار می گذارد که فردا به اوشون برود. مادرم را می بوسم و او متوجه من نمی شود. برادرم را هم که می بوسم متوجه نمی شود. مادرم ساعتهای قبل  از آن زمان وقبل از اینکه مرا به خاک بسپارند مرا بوسیده بود، درست وقتی که مرامی خواستند درکفن بپیچند. مرابوسید وغش کرد.  بوی خوب مادررا همیشه همراهم خواهم داشت.  

 چقدر جلوی این پنجره ایستاده باشم خوب است. بدون اینکه از آن عبورکنم، همیشه زخمی آن بودم و همیشه فکر می کردم اگر یک روزبخواهم ازآن عبورکنم، در ملات ماسه سیمان آن و در میل گردهای آن بدنم تکه تکه  می شود . فکرمی کردم این دیوارباید خیلی سفت باشد که اینطور به من زخم می زندولی حالا ازهمین دیوار آهسته ونرم بدون اینکه بدنم را زخمی کنم عبور می کنم، بال ندارم ولی به بالا حرکت می کنم .

 آنطرف دیوار سیمانی، همانطور که همیشه در افکارم می دیدم روشن است و متبلور. بوی گل شب بو می دهد بوی سفره ی هفت سین و بوی کلام خدا که تنها به گوش من می رسد ومن در آن می غلتم. نسیم روزهای خوب عاشقی دارد این هوا. حبابهای خجالتی نگاه عاشقانه معلق است در نورهای طلائی و   ..... هوای خوب پرواز .....

 


[ 4-هوای خوب پرواز ]
+
نبات تلخ
 

 درمیان همهمه گنجشک ها از لا به لای درختان بلندچنار، وصدای یکنواخت چرخ درشکه برروی سنگفرش خیابان،  صدای ضربان قلبش را می توانست به وضوح بشنود. ... تمام اندامش به عرق نشسته بود.  می توانست مسیرقطرات عرق را ازگردن به سینه و پشتش در ذهن دنبال کند. عطرتنش را که به واسطه گرما وبخاری که زیرچاقچور جمع شده بود استشمام کرد. بوی عطر تنش هم اورا به یاد مباشر
می انداخت. به یاد
 روزهای زمستان می افتاد که احمدخان به سفرمی رفت و او
می توانست باخیال راحت ساعت ها بامباشر خلوت کند.

چقدر احمد خان خوش خیال بود. آتش و پنبه را کنار هم می گذاشت و می رفت... بی توجه به سن کم مباشر که  بیست و سه ساله بود و انیس خانم تازه هفده سالش تمام شده بود. 

   دعانویس ساعتها بودکه کنار دیوارباغ در انتظار انیس خانم بود. دل شوره داشت و مرتب به اطرافش نگاه می کرد. باهیکل تنومند، چادرگلدارچرکش را محکم روی صورت گرفته بود و با اضطرابی که به اومستولی شده بود به نفس نفس افتاده بود.  با قدرتی که احمد خان می شناخت، هیچ چیز بعیدنبود. وقتی درشکه را دید.

نفسش به شماره افتاده بود واز حلقش صدائی شبیه به خرناس بیرون می آمد. ولی هر چه بود وقتی به سکه های طلائی که انیس خانم  قولش را داده بود می افتاد، به سرعت قدمهایش می افزد.

 به اطراف نگاه کرد و بسته ی کوچک را به یک چشم برهم زدن با کیسه ای سکه   معاوضه کرد وآن را خیلی سریع تر از آنکه  درشکه چی متوجه شود درچاک سینه  فربهش فروبرد و بدون هیچ سخنی در سایه دیوارهای کاهگلی  از نظر ناپدید شد. 

       انیس خانم قلیان را رو ی ران های جوان وسفتش جابجا کرد و پک محکمی به آن زد. روی گونه سرخ وسفیدش چاله ای کوچک ایجادشد.  گلهای یاس، درون قلیان به تب و تاب افتادند و در هم پیچیدند و چرخیدند. انیس خانم لیلا دختر کوچک هوویش  را نگاه کرد که برای شکارپروانه با ترکه ای نازک به دور باغچه می دود.

سطل آب، به دست قربانعلی، پیرمردی که سالیان  سال درخدمت خانواده انیس خانم بود ونزدیک ترین فرد به اومحسوب می شد درحوض فرورفت . تصویر گلدانهای شمعدانی درآب حوض به رقص آمدند. بوی خشت آب  خورده و عطر توتون قلیان، فضای حیاط را دورزد. انیس خانم... دراندیشه این بود که دیگر نمی تواند یک لحظه بدون او زندگی کند. 

 قربانعلی... دلش برای انیس خانم می سوخت ... دخترک بیچاره سیزده سال بیشترنداشت که به قیمت باغ ونک و بنچاق ویلای شمیران و دوازده هکتارزمین درماسال، که به جای پشت قباله او ...به پدر عروس پیشکش شد و  هووی سه زن دیگر و در حقیقت سوگلی احمد خان شده بود ........

 احمدخان با دستهای لرزانش تکه ای باقلواازظرف برداشت وگفت: بخور پسرجان دست پخت انیس خانم است. مباشر وافور رابه دهان اونزدیک کرد. احمدخان، چشمانش را بست وپک محکم و ممتدی به وافورزد. صدای جیرجیر وافور باصدای صفحه ای که برروی گرامافون می خواند در هم آمیخت .........

 شبی که آواز نی تو شنیدم .......... مباشر از نورگیر به بیرون نگاه کرد.........چو آهوی تشنه پی تو دویدم ............صورت زیبای انیس خانم رادردید، آه بلندی کشید؛ از ترس اینکه مبادا احمدخان آن متوجه شده باشد گفت:   یکی دیگر بچسبانم؟ ............ تو ای پری کجائی .......... احمد خان در حالی که سعی می کرد دود را از دهان خارج نکندو بادهان نیم بسته گفت: عجب تریاکی جان دوباره می دهد.

  مباشر دردل گفت: بکش که زمان جان دادن خمارنباشی و سپس با صدای بلند گفت نوش جان  .............. که رخ نمی نمائی ......خدایا منو ببخش که اینقدر پست شدم،     ........ از آن بهشت پنهان........اه ه ه انیس خانم دوستت دارم ..............دری نمی گشائی ......  آرزو دارم فقط یک لحظه تورا در آغوش خود بگیرم ......

 هردوبه حیاط آمدند..... مباشر مخده را پشت احمد خان مرتب کرد، خود در کنار او برروی تخت ودرمقابل انیس خانم نشست. تنباکو خیس شده را از کاسه  سرقلیان و سپس ذغال را بروی آن گذاشت .

احمدخان دستی به پشت مباشر زد و بامهربه اونگریست. مباشر دریک لحظه ... وتا قبل از اینکه انیس خانم با چشمان خاکستری رنگش به اونگاه کند از خود متنفرشده بود ولی پس از آن نگاه سوزنده ..........

  قربانعلی دواستکان چائی نبات را روی تخت گذاشت. مشاور رنگ از رخسارش پرید . انیس خانم از جابرخاست و لباس پرچین وزیبای خودرا  صاف کرد و باعشوه به احمدخان گفت:  چائی نباتتان را نوش جان کنید، تا مثل دفعه قبل سردیتان نشود و بالبخندشیرینی که هم دل احمدخان را برد و هم دل مشاور را به بهانه ی شیر دادن به امیرپاشا به اندرونی رفت. .......

از نورگیر اتاق مهمان، صدای مباشر راشنید که به قربانعلی گفت: هندوانه را درحوض بیاندازد. صدای احمدخان را شنیدکه با مباشر شوخی می کرد: می خواهی خنکی ببندی به ماپسرجان؟ درجواب مشاورگفت: اختیار دارید آقا، چای نبات سردی را می برد....

انیس خانم تور سر مشکی اش را جلو تر کشید. هنوز جای زخمهائی را که خودش برسروصورت گذاشته بود از بین نرفته بود. احمدخان دستان لرزانش را دورشانه اوگذاشت ... انیس خانم چشمانش را بست ....  قطره ای اشک بر روی گونه اش چکید.

و سپس پک محکمی به قلیان زد... گره کنارروسریش راباز کرد... تکه ای کوچک نبات... دراستکان چایش انداخت .... احمدخان هنوز دستانش دورشانه او حلقه بود،  مثل اینکه با کمال میل اورا برای رسیدن به معبودش یاری می کرد ...  وقتی انیس خانم چشمانش را برای همیشه بست ...گلهای یاس هنوز در شیشه قلیان می چرخیدند...  

 


[ 3- نبات تلخ ]
+
آسانسور
 

 

  صندوق پست را که بازمی کند،.. دونامه درکناريكديگر، زيرسايه صندوق فلزیِ پُست لميده اند. می تواند بدون اينکه روی آنهارابخواند، حدس بزند فرستنده آن دونامه چه كساني هستند. دونامه سرنوشت ساز که هرکدام
می تواندزندگی اورا دگرگون کند. 

باوجوداينکه می داند نامه داخلی اسپانيا، مرگ وزندگی اورادردست داردوجواب آخرين آزمايش اوست،  ولی بی اراده، نامه ای را باز می کندکه با تمبر پُست ايران آمده.  نامه ای از طرف خانم مهری فرزانه. صدای قلبش را
می شنود. البته هربارکه نامه ای ازاو بدستش می رسيد، همين حال می  شود، ولي ترجيح می دهد اول نامه مهری را بازکند و بخواند. دراين صورت جواب آزمايشگاه هرچندنا اميدکننده برايش قابل تحمّل ترخواهد بود.  

 سینیورا ماریا سرايدار، هيکل گوشتی وتنومند خودرا برصندلی انداخته و در کنار آسانسور مشغول قلاب باقی است. فضای راهرو نيمه تاريک و سرد است، بوی خوبی مثل بوی سيب و يا کاج رامی شود استشمام کرد.  محمود قبل از اينکه سینیورا ماریا بخواهد طبق معمول و به مدّت طولانی، در راهرو با او گپ بزند و ازبی مهری فرزندانش که درمادريد بودند وکمترسراغ اورا می گرفتند سخن بگويد، به سرعت سلام کرد و وارد آسانسور شد.  

 آسانسورقديمی لخ لخ کنان به طرف بالامي رود، سينورا ماريانا  اززيرعينک ذره بينی، حرکت آسانسوررا تارسيدن به طبقه سوم بدرقه می کند، با دلخوري از اينکه محمودمثل هميشه برای صحبت با او درراهرونمانده، صدای راديوی کوچک اش را که باورود محمود کم کرده بود، دوباره زيادمی کند. صدای آهنگ کامپارسيتا، خودرا  همراه آسانسوری که محمود رابالا می بُرد تا طبقه سوم بالامي رود.  

محمود هر زمان که وارد اين آسانسورمی شد، احساس می کرد  آخرين لحظات عمرش را می گذراند. البتّه اين فقط محمود نبود که اين افکار در هنگام سوارشدن به آسانسور به سرش می زد. هر کسی ديگری هم به جای او بود همين فکررا می کرد، برای اينکه آسانسورقديمی و چوبی با صدایِ قژو قوژ، ترق وتورق و تکانهای شديد، مسافران هراسیده خود را به طبقات حمل می کرد.   

محمود، دريک سال گذشته به اين فکرمی کردکه سرنگون شدن کابين آسانسورومردنش با دردوبيماری که دارد خيلي برايش مهّم نيست…  يک لحظه کابل قطع می شود و اين همه سختی و درد، به يکباره به پايان می رسد.

 ولی اين فكري بود که تاقبل ازرسيدنِ نامه های مهری مي كرد و بعدازآن ديگربه خاطرنداشت، درمورد اين وسيله حمل و نقل مفيد، به اين صورت بد بينانه قضاوت کرده باشد.  همانطور که اميدرسيدن به مهری او را زنده نگاه می داشت، اين کابلهاي قوی هم از پَسِ نگهداری کابينِ چوبی و فرسوده آسانسور برخواهند آمد. درحقيقت حالا کابلها برايش شده بودند انگيزه حرکت کابين و می انديشيد؛ بزرگترين عامل زندگی انسان انگيزه ونوری به نام  اميد است. چيزی که بشود به آن اطمينان کرد، به آن عشق ورزيد و به اميد آن زندگی کرد وبدون آن زندگي كردن بي معني خواهد بود. 

...آقای محمود عزيز سلام؛ اميدوارم که خوب باشيد….محمود، نامه را به صورت خود نزديک می کند وآن را بو
می کشد، احساس می کند خانم فرزانه درکنارش است. برای محمود، خانم فرزانه، بوئی شيرين دارد و حتی گاهی می توانست در افکارخود تجسّم کند، او به رنگ صورتی است. وحالا چرااين تصوررنگی را از مهری داشت خدا
می داند، شايد هم تمام عشاق دنيا برای معشوق خود، رنگی در تخيل خوددرنظرداشته باشند که ماازآن بی خبريم.   روی تخت درازمی کشدوباحسرت به عکس دسته جمعیِ روزآخرمدرسه، که درحياط با معلّم ها گرفته بودند، نگاه می کند... دراين عکس خانم فرزانه بالباس ورزش، دوزانو جلوی پايش نشسته، کاش می شد حالاهم نزديک او مي نشست. كاش بيشترقدرآن روزها را مي دانست. هر چند اگر بيماري امانش مي داد همان وقت هم از زندگي ساده اي كه داشت شاكربود و قدرداني مي كرد.

   اين هفتمين نامه از خانم فرزانه بود. نامه هائی که به صورت جادوئی برايش عمل می کردند، احساس می کرد بعدازخواندن هرنامه، حال بهتری دارد و بيماری ازاوکمی فاصله مي گيرد. شايد هم سرطان با هرزشتی که داشت می خواست هنگام خيال پردازی، درکارش دخالتی نکند و بگذارد لحظه ای آزادانه در افکارشير ینش پرواز کند. 

 …محمود، نامه را چون آيه ای مُتِبَرک، بوسيد و آن را درکشوی ميزکنار تخت گذاشت.  کشويي مقدّس خوش بو و صورتی. حتی بانگاه کردن به اين کشو، حالش دگرگون مي شد. گرماي مطبوعي ازآن خارج مي شد وزيرپوستش مي دويد. درست مثل زمانی که برای دردهايش مُرفين تزريق می کرد؛ دريک حالت آرامش و خلسه، بی وزن  مانند اينكه برقايقي كوچك بردريائي آرام خوابيده.     

  ... همکارگرامی سرکارخانم فرزانه،... نه، خانم فرزانة عزيز،... نه اين هم خوب نيست، مهری عزيزم،... مهری جان،... نه اين هم چيزي نبود كه مي خواست بنويسد؛ هميشه در نوشتن نامه براي او دچار مشكل مي شد، بارها جمله ويا كلمه اي را برروی کاغذ مي نوشت و نمي پسنديد. در حقیقت از اینکه در نامه هم همانطور که در مغزش او رامهری جان خطاب می کرد خجالت می کشید.

كلماتِ معمول را براي بيان احساسات خودگويا نمي ديد. حتي بارها، بي آنكه خود مُتوجّه شود، كلمات به صورت شعري عاشقانه برروي صفحه كاغذ جان مي گرفت، ولي او هرگز دلش نمي خواست، عشقش را به مهري تحميل كند و يا حس ترحّم او را برانگيزد، چون درشرايطي قرارداشت كه بيشتراز هر چيزي از ترحم ديگران نسبت به خود، رنج مي برد.

کشوی مقدّسِ کنارتخت را بازمي كند و دوباره به نامه آخری مهری نگاه مي كند. در خط نخست، نوشته بود: سلام آقای محمود عزيز، اميدوارم خوب باشيد،... شايد در اين نامه اين تنها جمله اي بود كه كمي بوي مهر مي داد. ولی خوب، نامه اخير اصلآ قابل مقايسه با اولّين نامه نبودکه نوشته بود: . . . آقای محمود اديب، مديرمحترم... وباقی نامه هم درخصوص درس خواندن برای کنکورو گزارش درمورد مسائل مدرسه و از اين قبيل بود.

مهری عزيز سلام، نامه پرمهرشما هم اکنون به دستم رسيد، از اينکه تصمیم گرفته اید ادامه تحصيل بدهيد، بسيار خوشحالم، ولی بايد بگويم دراين مدّت که در بارسلون زندگی كرده ام، متوجّه شدم؛ سيستم آموزشی دراينجا کاملآ با ايران متفاوت است. يعنی اينکه شما برای ورود به دانشگاه احتياجی به کنکورورودی نداريد و اگرمايل باشيد من می توانم فرم ثبت نام دانشگاه مورد نظر را برايتان ارسال کنم وفقط  زحمتِ يک ساله کلاسِ زبان اسپانيائي به دوشتان است که اگربخواهيد من می توانم با کمال ميل به شما دراين زمينه کمک کنم ... به اين قسمت نامه که رسيد خيلی دلش می خواست بنويسد، مهری جان قربان قد و بالايت بروم بياخودم هم معلّم سرخانه ات می شوم و هم چشمم کور، پول دانشگاهت را می دهم  ولی برخلاف ميل باطنی اش، باقی نامه را با تعارفات معمول  مثل ... به مادرمحترم، برادرها، خواهر و همکاران سلام برسانيد، به اتمام رساند.

کاش خداوند، فرصتی هرچندکوتاه، برای زندگی به او می داد، به روزهائی که در اين غربت گذرانده بودفکر
می کرد، حتی يک لحظه را  به اميد بهبودی ورسيدن به مهری از دست نداده بود. ولی هرقدرخودرا به زندگی نزديک می کرد، انگار زندگی خود را ازاوعقب می کشيد. دکترتعداد جلساتِ شيمی درمانی را دوبرابر كرده بود و به همين علّت، كم كم شكل ظاهري خود را نيز از دست مي داد. با اين وجود، وقتی به چشم هاي او نگاه می کردی درنی نی گردوسياه آن  نوری از اميد به بهبودی می درخشيد، ولی در حقيقت اين نور، شورعشقی بود که در سرداشت.  

 روی تخت درازکشيد، دستهايش رابه ياري بالشت، زيرسرگذاشت تا کمی سرش بالاترقرارگيرد وديدن كبوتراني كه براي خوردن دانه  برلبه تراس نشسته بودند را بهتر ببيند. هميشه باديدن کبوتر و يا قاصدکي فکرمی کرد مهری برايش پيغامی عاشقانه و نامرئی فرستاده. اينطور به هرصورت که دلش می خواست، اين پيغام های نامرئی را تعبير می کرد و مدتّي را با مزه مزه كردن آن خوش بود.

...يك، دو، سه، دستها بالا، يك دو، سه،‌ دستهاپائين، صداي نرم و شيرين او درحياط مدرسه هنوز درگوشش بود.  از دفترمدرسه مي توانست او را ببيند، بالباس گرمكنِ آبي روشن كه برروي خطوط كم رنگ شده حياط، در حالي كه سوتي به گردن داشت بالاو پايين مي پريد و بچّه ها به دنبالش و بي هيچ سروصدائي  از حركات او تقليّد
می کردند. زنگ ورزش، اي زنگ سلامتي اي زنگ ماندني وشيرين... آرزوداشت روزی می توانست ازهمين پنجره كوچك و تاريك به مهري نگاه کند، كه برتراس بزرگ و زيبايِ آپارتمان كوچكش ورزش مي كند.   

 خانم ماريا، خود را روی صندلیِ چوبی جابجا مي كند و از بالاي عينك ذرّه بيني كوچكش، بدون اينكه كلامي بگويد، با نُك ميله قلاب بافي، به صندوق پُست اشاره مي كند. محمود باوجودي كه تازه ازشيمي درماني آمده و با تمام ضعفي كه در اندامش احساس مي كند، دوباره راهي را كه از پله ورودي به سختي خودرا بالاكشيده بود،‌ بر
مي گردد تا خود را به صندوق پُست برساند.

  مثل هميشه بدون اينكه طالب خواندن فرستنده نامه باشد، فقط به  دست خط مهري برروي نامه نگاه مي كند... اوهرگزپدرويا مادری به خودنديده بود، حتي کسی را که بشود آن را خانوادة خودش بنامد، نمي شناخت. تمام خاطرات کودکيش به پرورشگاهي كه درآن بزرگ شده بود و بعدازآن اتاقهاي كوچك و تاريك خوابگاه دانشجوئي وبعد، مد يريت مدرسه"اميدايران" خلاصه مي شد و خانم فرزانه تنهاخويش بدون مدرك او محسوب مي شدو تنها دست خطي كه دال برخويشي او باخانم فرزانه داشت،‌ همان عشقي بود كه برروي قلبش نوشته بودو بس.

  قبل از اينکه خود را به آسانسوربرساند، سينيورا ماريا از جابرخاست، بدون اينكه كاربافتن را لحظه اي تعطيل كند گلوله نخ را زيربغلش گذاشت، هنوز داشت بدون اينكه به ميل بافتني نگاه كند  مي بافت و مصرانه نخ صورتي را به انگشت سبابه دست چپ مي پيچيد. باديدن رنگ و روي محمود،‌ تصميم نداشت كه او را به حرف بگيرد فقط به سمت او رفت وآهسته گفت برايت تورتيلا درست كردم،‌ آن را به اتاقت مي آورم... 

محمودلحظه ای به نخ صورتی، در دستانِ سينورا ماريانا نگاه می کند، لبخند کم رنگی به روی لبانش نقش
می بندد و خيلی زود با هجوم دردمحو می شود، مانند پرده ای حرير که به نسيمی به حرکت در آيد و خيلی زود آرام می گيرد. از سينيورا مار  تشكرمی کند خود را به در آسانسور می رساند.

 او در خود تغييراتي را مي ديد كه هرگز نديده بود. احساس مي كرد، خيلي زودتراز آن وقتها كه عاشق نبود
مي تواند ديگران را به خاطر كارهايي كه باعث رنجش او شده اند ببخشد و موضوع را خيلي زود فراموش كند. او حالا خاطره بدي را كه از يك شب سرد زمستاني از سينورا ماريا داشت را نيز فراموش كرده بود.

 آن شب سرد فقط به خاطر چند پستاس ناقابل ، خانم ماريانا از روشن كردن بخاري اتاقش خودداري كرده بود و او ناچار تاصبح با يك پتوي نازك دراتاق قدم زده بود تا بلكه گرم شود.

  محمودعزيزم سلام .... وای خدای بزرگ،  یعنی یک " م " به این کوچکی می تواند در آخر عزیز تا این حد زیبا و دلنشین به نظر بیاید. واقعآ کلمات هرچندکوچک وظريف چگونه می توانند با جابجائی خود، به کلماتی جادوئی تبديل شوند. كلمات شیوا و زیبا واقعآ انسان را مسخ و حتی مست مي كنند، تغييرمي دهند، سرنوشت ساز
 مي شوند،   آسمان مي كشانند  تا ستاره ها بالا می برند .

چندين بار آغازِ نامه رامی خواند، محمودعزيزم.... محمودعزيزم....   مثل اينکه هرچه بيشتر مي خواند: محمودعزيزم،... باز وجودش کاملآ از آن پُرنمی شود. درست مثل گل نرگس که هرچه بومی کشی بويش، کاملآ قفدوسينه را پرنمی کند...

 محمود عزيزم سلام؛ اميدوارم که حالتان، با مداوائی که می کنيد بهترشده باشد. من ديروزجواب کنکوررا گرفتم وهمانطورکه دربريده روزنامه که دردرون پاکت است می بينيد؛ نفراوّل کنکور دررشته تربيت بدني شده ام. جاي شماخالي باشنيدن خبرقبولي ام دردفتر چه ولوله اي شد، آقاي محمّدي و آقاي نصيري و خانم بردبار( معلم هنر)  جشن مفصلي دردفترِ مدرسه برايم گرفتند وشيريني بين معلّمين پخش كردند. ولي ازشما چه پنهان، هرچه فكر
مي كنم، مي بينم بيشتراز اينكه دلم بخواهد اينجا به تحصيلات خود ادامه دهم و با وجود اينكه هزينه اي هم برايم نخواهد داشت، بيشتر مايلم نزد شما بيايم، حالا چه موفق به ادامه تحصيل بشوم يا نشوم، ديگربرايم چندان مُهّم نيست و

اشک شوق درچشمان بی فروغ محمود حلقه زد. احساس مي کرد احتياج به هوای تازه دارد. دردي كه تا لحظه اي پيش اورا عذاب مي داد درگوشه اي به نظاره قدرت عشق نشسته و به محمود نگاه مي كرد.

دلش می خواست به خيابان رامبلاس برود، جائي كه هميشه زوجهاي جواني را دست دردست يكديگر مي ديد  ودرتنهائي به آنها حسرت مي خورد. دلش مي خواست به اين خيابان پُرشُكوه برود و فرياد بزند؛ اي راملاسِ بزرگ، اي خيابانِ عشاق، اي خيابانِ هميشه بيدار...منتظرباش، من هم به زودي با معبود خود بر سنگفرش هاي سائيده شده به پاي عُشاق قدم خواهيم گذاشت، ما عشقمان رابرهمان سنگفرشهاي زیبا وقدیمی  به ثبت خواهيم رساند، منتظرباش كه ديگرمجنون را بي ليلي نخواهي ديد...

...باز هم بدون اينكه متوجّه باشد كلمات، شعرگونه ازدهانش خارج مي شد. ولي اين بار واقعآ‌حق داشت  خوشحال باشد، آن هم پس از يك انتظار طولاني و سخت به خاطردوري از مهري و بيماري وغربت كه هردو از يك خانواده اند. پس به خود اين اجازه را مي دهد با تنهارمقي كه برايش مانده هرچه را كه مي خواهد، هر چيزي را كه به مغزش مي رسد، باصداي بلند بگويد.  به نظرش مي آيد، در حالي كه هميشه درس رياضي را بهتراز ادبيات
مي فهميد، ولي معتقد بود هيچ شاعري دراين دنيا وجود ندارد كه عاشق نباشد و يا هيچ عاشقي كه شاعر نشود.‌

 بايد اين روز را جشن مي گرفت. ولي با چه كسي؟  بايد به چه كسي مي گفت كه دروازه هاي خوشبختي به روي او بازشده؟... اصلآ‌ در آن غربت چه كسي را داشت؟... بله، به غيراز سينيورا ماريا چه كسي از حال او باخبربود؟! چه كسي مي دانست كسي در آپارتمان طبقه دوشماره 9 يك عاشقِ بيمار زندگي مي كند، نه يك بيمارِ عاشق كه به قدرت عشق زنده مانده نه به داروهاي شيميائي كه شيره جانش را مي گيرند...

نامه را بو مي كشد و مي بوسد، ولي اين بار آن را در كشوي مقدّس نمي گذارد، بلكه آن را بادقّت تامي كند ودرجيب بلوزش مي گذارد. مي خواهد آن را به تنها كسي كه فكرمي كند عشق اورا ازچشمانش فهميده نشان دهد، هر چند كه او نتواند آن را بخواند.

 جعبه سوهان عسلي راكه مهري براي عيد برايش فرستاده بود از يخچال برمي دارد. به آسانسوركه مي رسد به اين فكرمي افتدكه سینیوراماریا دست دندان دارد وبرايش خوردن سوهان عسلي سخت است، هر چند كه مي توانست آن را گوشه لپ خود بگذارد ودهانش را شيرين كند. شام هم كه حاضربود، غذاي مورد علاقه اش  "تورتيلا"  و مي توانست آن را در اتاق او بخورد و به او امكان اين را بدهد تا هرچقدر دلش مي خواهد، از دلتنگي هايش و ازدوري فرزندانش براي او بگويد تادلش سبك شود، يك ضيافت دونفره بي نظير...

... درِ آسانسور با صداي هميشگي بسته می شود،  دكمه  Bرا فشارداد. ولي در كمال تعجّب مي بيند، آسانسور با وجودي كه فرمانِ طبقه هم كف را گرفته، آهسته و نرم به سمت بالابه حرکت در می آید. صداي كشيده شدن كابلهاي محُكم و فلزي آسانسور و قژ وقوژ هميشگي آن را مي شنود. پس مشکلی درکار نیست، از شيشه آسانسور به پائين نگاه مي كند؛ سينيورا ماريا مانند همیشه، آن پائين در كنار آسانسور مشغول بافتن است ولي مثل هميشه با سروصداي آسانسور به بالا نگاه نمي كند. شايد صداي بلند موسيقي كه از راديو پخش مي شود نمي گذارد، صداي آسانسور را بشنود. البتّه صدای رادیوی سینیورا ماریا به حدی بلنداست که محمود هم در آن فاصله ، به وضوح آهنگ کاتالان موریر پاراتی*را می تواند بشنود: سوگند به همان شاخه گلی که... برای تو از هستی جدا کردم... فقط آن را برای تو آوردم... خودرانیز از هستی جدا می کنم... شاید مانند آن شاخه گل... به تو نزدیک شوم ... مردن برای تو کوچکترین چیزی است که می توانم به تو هدیه بدهم ...   

حالا، آنقدراز زمين فاصله گرفته بود که طبقه هم كف را فقط به صورت توده اي ابرببيند. دلش برای سینیورا ماریا سوخت، به نظرش مي رسید او است که هرلحظه ازآسانسور دور و دورتر می شود،  كاش سينيورا ماريا هم در آسانسور بود تا از اين هوای تازه و پاک استفاده مي كرد...

 وقتی آسانسوراز شيروانیِ سفالی و قرمز رنگِ آپارتمان خارج شد، ديگرهيچ دردی در خود حس نمی کرد. درست مثل اینکه تازه متولد شده بود... حالِ آن روزی را داشت که بادوستانش در کنار رودخانه جاجرود روی تخت دراز کشیده بود و هوای تمیزِ آنجا او را گرفته بود؛ تنش کرخت و پلکهایش سنگینی می کرد. دستش را سمت جیبش برد تا نامه مهری را لمس کند ولی به جای نامه او، دستانِ گرم و مهربانِ مهری را در دستان سرد خود احساس کرد....

 

 

همه ما عاشقانی هستیم که لاجرم به ترک معشوقیم چه بخواهیم و چه ندانیم ولی عشق همیشه ادامه دارد و مرگی برآن مقرر نگشته است ... 


[ 2 - آسانسور ]
+
یوسف خان

        

   گلهای رنگارنگ و خودرویِ بهاری، سایه خود را بر دامن سبز و مخملی دشت  پهن کرده بودند؛ هنوز آفتاب روز، خود را تسلیم تاریکی نکرده بود که سرداریوسف خان، با دوسوارِ همراه، سیاه چادر عشایر را که در مِه رقیقی ازدودهیزم قرار گرفته بود،  از دور دیدند.

 سیاه چادر ها در هوای پاک دشت، چون پرندگانی سیاه، با بالهای گسترده، سردر گردن یکدیگر گذاشته و ساعات پایانی روز را می گذراندند. مشکی، سگِ گله بانزدیک شدنِ سواران از چرت بیرون آمد و با پارس کردن ممتد، ساکنین چادرها را از ورودتازه واردین مطلع ساخت.

بوی دود، برخاسته از هیزم برافراشته شده، زیر دیگهای دوده زده بزرگ، بوی نانِ گِرده، که به دست زنان عشایر فراهم می شد و عطر سبزی های کوهی،  یوسف خان را به ده سال پیش و زمانی که برای سرکوب اشرار به کمک رئیس محمّد آمده بود می انداخت. آن زمان هم بهار، گیسوی سبز خود را به گلهای رنگارنگ و وحشی آراسته بود. 

  وقتی رئیس محمد،  پرده سیاه چادر را برای یوسف خان بالامی زد تا او وارد شود، یوسف خان به موهای سفید شده او نگاه کرد،  مدت ده سال، مدت زمان زیادی نبود تا موهای شبق و پرپشت رئیس محمد را به این صورت سفید کند، مگر به سختی و مسئولیتی که در قبال مردم ایلش داشت.

در دوطرف چادر برروی گلیم دست بافِ زیبایی، دهها مُخَدَّه، چیده شده بود. رختخواب پیچ های بافته شده از پشم گوسفند رنگ شده که به دوگوشه هرکدام، منگوله رنگین و مهره های فیروزه ای، آویخته بود باسلیقه خاصی و بسیار منظم برروی هم قرار داشت. برروی دیواره طوری بافت چادر دهها نظر قربانی و دسته های خشک شده گیاه اسفند به چشم می خورد. از گوشه و کنار بوی تمیزی و سیلقه خورشید خانم یعنی زن رئیس محمد به مشام می رسید.   

  تصویرشایق خان، شوهر خواهر رئیس محمّدکه در جنگ کازرون، همراه با یوسف خان شرکت داشت و به دست اشرار کشته شده بود، درقسمت انتهائی چادر به چشم می خورد.  هر چند که قاب کهنه آن به نظر متعلق به عکس دیگری بود و تنگ تراز عکس شایق خان می نمود، ولی گلهای تازه ای که دور آن و بازیبایی خاصی چیده شده بود، نشانگر این بودکه هنوز خاطره دلاوری این مرد بزرگ از خاطر نرفته است. 

با ورود یوسف خان، خورشیدخانم، زنِ رئیس محمّدکه در مقابل سفره گسترده شام نشسته بود، باروی خوش، که از خصوصیات مهمان نوازی عشایراست از جابرخاست و ضمن خیرمقدم به او، پشتی مخده رامرّتّب کرد و او را دعوت به نشستن کرد.

  رئیس علی، آتش سرقلیان را که فوت کرد،  دود نرمی از سر قلیان بلند شد، از زیرچشم به یوسف خان که با وقار و ابهت خاصی بر پشتی لم داده بود نگاه کرد و لبخند زد، یوسف خان با تکان دادن سر و گفتن یاالله به اوجواب داد   قلیان را درمقابل اوگذاشت و دوزانو جلوی اونشست.

ماه بانو، خواهرِ کوچکِ خورشید خانم با مَجمعّی بزرگ وارد اتاق شد.  بوی نانِ داغ و سبزی های کوهی آمیخته شده باآن، فضای اتاق را پرکرد. ماه بانو، سلامی کرد و بدون اینکه منتظر جواب بماند، سینی را درکنار رئیس محمّد  گذاشت و از چادر خارج شد.

شیرین، فقط نه سال داشت که یوسف خان او را درحال بازی در کنار چادرشان دیده بود و حالا باگذشت ده سال از آن تاریخ، درگمان اینکه ماه بانو، شیرین است، در حالت نیم خیز، آماده بلند شدن بود و با نگاه او را تا خارج شدن از چادر بدرقه کرد. 

 رئیس محمّد، خیلی زود متوّجّه اشتباه یوسف خان شد، چه بارها این اشتباه از طرف کسانی دیگر، بخاطرشباهت خاله و خواهر زاده اتّفّاق افتاده بود،  به همین دلیل در حالی که نانِ داغ و سرشیر و عسل را جلوی یوسف خان برسفره می گذاشت، گفت:  بین زنان عشیره ما، بهترین نان را ماه بانو، خواهر خورشید خانم درست می کند، روحش شاد، شایق خان همسر او هم این نان را خیلی دوست داشت...

یوسف خان، که پی به اشتباه خود برده بود، ولی مایل نبود آن را عیان کند، فقط سری تکان داد و گفت: آفرین،  از بوی آن معلوم ا ست که نان خوبی است، بعد چوب قلیان را به دهان بردو پُک محکمی به آن زد و دود آن را در حالی که سرش را بالاگرفته بود، از دهان بیرون داد و ادامه داد؛ به سلامتی مثل اینکه شیرین خانم به خانه بخت رفته اند که اینجا نیستند...

رئیس محمّد، با این حرفِ یوسف خان، دلیل اصلی آمدن او را فهمید و تا خواست بگوید شیرین با وجود خواستگاران فراوان، تاکنون حاضر به ازدواج نشده، شیرین پرده را بالا زد و از میان نور قرمز رنگ غروب دشت در آستانه چادر ظاهر شد. 

یوسف خان با دیدن صورت گلگون و اندام زیبا و جوان شیرین، در لباس پرچین و بلندی که به تن داشت و در حالی که تفنگ شکاری را برپشت حمایل کرده بود، آنچنان مجذوب او شد که از خاطر برد، این بتول خانم همسرش بوده که به خاطر ابتلا به بیماریِ ریوی سختی که داشته، و به اصرار از او خواسته همسر دیگری اختیار کند تا درزمانی که از این دنیا رخت می بندد، کسی از فرزندانش مراقبت کند که خود او را می شناسد و فراموش کرد که در تمام طول راه پر فراز و نشیبی که سه شبانه روز از تهران تانزدیک شیراز، طی کرده بارها خودش را به خاطر چنین کاری ملامت کرده بود.

یک ماه بعد یوسف خان، پس از آنکه قول و قرارهای خود را بارئیس محمد گذاشته بود و رضایت شیرین را برای ازدواج با مردی که زن و بچه دارد گرفته بود، از پریچهر و فرخ لقا، دو خواهر بزرگ خود خواست تا او را برای آوردن عروس جدید به شیراز همراهی کنند.

زمانی که آنها در نزدیکی چادر رئیس محمد، از ماشین پیاده شدند، فرخ لقا با دیدن شیرین که چون ماه تابانی بر در سیاه چادر ایستاده بود، با لبخندی موافقت خود را به برادر اعلام کرد و به حسن انتخاب او تبریک گفت.

هاجر، پشت سینی ضرب گرفته بود و دختر جوانش، در میان مِه ای، حاصل از دود اسفند و بخار آب با اندامی نیمه عریان، با ضرب مادر، بشکن می زد، می رقصید و آواز می خواند؛ … گل در اومد از حموم، سنبل در اومد از حموم، آقا دامادو بگو عروس در اومد از حموم…. بادا، بادا، مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا…

لیوان های آب انار خُنَک، شربت به لیمو، شیرینی و میوه به دستور بتول خانم، در مجمع هایی بزرگ همراه گل و نقل تزئین شده   و میان خانمهای حاضر در حمام تعارف می شد. صدای خنده و آواز زیر سقف بلند وآجریِ حمام طنین می انداخت، چرخ می زد و خود را از بالای گنبد آن، به گوش پسرِقاسم که از نورگیر بخارگرفته آن نورگیر هیچ چیز نمی دید، می رساند و باعث خوشحالی و سرگرمی او می شد.

 رقیه، لیف را باد کرد و کف آن را روی سر شیرین فشار داد و گفت؛ مبارک است انشالله. گونه شیرین، از حرارت درون حمان بیش از پیش سرخ شده و بخار آب روی پوست صورتی رنگش را، چون حریری نرم پوشانده بود. موهای شبق گون او خیس و کفی تاکمر او به تن مرطوبش چسبیده بود. از زیر چشم به بتول خانم، نگاه می کرد که چگونه موقّر و آرام درحالی که تن رنجور و بیمار خود را در لنگی سفید پیچیده بود در کنار ایراندخت دختر هفت ساله اش در گوشه ای نشسته و با لبخندی محو، به مراسمی که برای عروسی شوهرش، تدارک دیده بود نگاه می کرد.  

هر چند که بخارآب موجود در فضای حمام، سرفه های بتول خانم را بیشترمی کرد و او ناچار بود مرتب در پوُ اری که همراه داشت نفس بکشد و از کاسه سفالی بزرگی خاکشیربنوشد تا نفسش راحت تر بالا بیاید، ولی تمام مدت مراسم حضور داشت. چه رئیس محمد، شرط ازدواج دخترش را با یوسف خان، رضایت همسراول او بود و بتول خانم نه تنها در تمام مراسم شرکت داشت، خود تدارک و برگزاری آن را نیز به عهده گرفته بود.  

دختر هاجر، چرخ زنان و در حال رقص به شیرین نزدیک شد؛   ...کوچه تنگه بله، عروس قنشگه بله، دست به زلفاش نزنین، مرواری بنده، بله...  بتول خانم با اشارۀ سر او را به طرف خود کشید، سکّه ای به عنوان شاباش کف دستش گذاشت.  خورشید خانم و ماه بانو نیز به تبعیت از او، هرکدام به او شاباش دادند، و به چهره بتول خانم نگاه کردند که با چه بردباری و خانمی و با وجود حال بدی که دارد این مراسم را به بهترین نحوی اداره می کند.

رقیه لیف را باد کرد وکف آن را روی سرشیرین خانم فشارداد و گفت مبارکه ایشالا. ایراندخت به صورت مادرش که ازتنگی نفس و فشاربیماری آسم سیاه شده بود نگاه کرد؛ سرش را روی زانوی لخت و نمناک او گذاشت. رقیه لیف را آهسته روی رانهای سفید شیرین خانم کشید و بتول خانم به سینه های سفت وسفید شیرین نگاه کرد که کف روی آن سر می خورد.

 حیاط آب وجاروشده و آذّین بسته شده بود. دور تا دور حیاط، گلدانهای شمعدانی که تازه به گل نشسته بودند، چیده شده بود. برفضای بزرگی از حیاط که سنگفرش بود، صندلی های لهستانی دورتادور چیده شده بود.  دیگ های آب برهیمه ها می جوشیدند و عطر برنج و مرغ و زعفران حیاط را احاطه کرده بود. ظرفهای میوه، فال فال برروی میزها به چشم می خورد، ظرفهای لبریز از میوه که به نظر می آمد با کوچکترین حرکتی از روی هم می لغزد و سرنگون می شود.

با ورود عروس و داماد، صدای هل هل و ویلن و تنبک و پایکوبی مهمانان، تا اندرونی و حتی اتاق بتول خانم که در بخش شمالی ساختمان و دور از حیاط بود به گوش می رسید؛ ...آن یار من است که می رود سربالا، حرفش نزنید که می خورد سرما را... چادر بزنید سایه کنید صحرا را، آفتاب نزنه شاخه گل رعنا را، بادا، بادا، مبارک بادا ...  ایشالا مبارک بادا .

با همهمه و شلوغی که با ورود عروس و داماد به پا شده بود، بتول خانم، در حالی که از شدت کار و خستگی، نمی توانست پوار را از دهان خود دور کند، خود را به نزدیک ترین اتاق به حیاط رسانده و از پشت پرده، ورود عروس و داماد را  به نظاره نشست.

به یاد روزی افتاد که یوسف خان به خواستگاریش آمده بود؛ آن روز هم تا قبل از اینکه سینی چای را جلوی مهمانان روی فرش بریزد، پشت پرده مخفی شده بود و از آن گوشه به چشمان خاکستری یوسف خان، نگاه  
می کرد ولی حال آن روز را نمی توانست با امروز مقایسه کند .

تمام مراسم به دستور بتول خانم به خوبی اجرا شده بود، نقل و سکّه با گلبرگهای گل رُز، در سبدی به دست چند دختر نابالغ بر سرعروس داماد ریخته می شد. از مهمانان با چای و انواع شیرینی خانگی و میوه پذیرائی می شد. دختران جوان در لباسهای رنگی در میانه حیاط با ساز و تنبک می رقصیدند و سینی اسفند پُر بود از شاباشهای مهمانان.

شیرین، در لباس عروسی در حالی که در کنار یوسف خان در صدر مجلس نشسته بود، چون نگین مجلس می درخشید، آرامش همیشگی شیرین و خوی ساده و بی ریای او باعث می شد تا هر بیننده ای با یک نگاه در قلب خود جائی خاص برایش باز کند. حتی بتول خانم، وقتی به چهره او نگاه می کرد؛ احساس می کرد این خود اوست که دوباره تکرار شده.

... فامیل، دوست و آشنا برای عرض تبریک و یا دادن هدیه یکی یکی، نزد عروس و داماد می آمدند، و گردنبند الماسی که به گردن شیرین خانم دیده می شد، اولین هدیه از طرف بتول خانم به او بود تا بدین وسیله موافقت خود را با ازدواج او و یوسف خان اعلام کند.

جهانگیرخان پسر هشت ساله یوسف خان، در کت و شلوار بلیزری که به تن داشت،  حالی که موقر برصندلی در کنارخواهر بزرگ خود ایراندخت نشسته بود، گره کراواتش را شل و سفت می کرد و خواهر بزرگش  ایراندخت گوئی اصلآ در این عروسی شرکت نداشت، حضور مادر را در گوشه ای از اتاق و پشت پنجره احساس می کرد و مدام بانگرانی به آن سمت نگاه می کرد، ولی به درخواست بتول خانم جرآت اینکه مراسم عروسی را ترک کند را نداشت. بهمن خان، پسر کوچک یوسف خان، شلوارش را خیس کرده بود وجلوی آن را درمُشت می فشرد، ولی حاضر نبود برای عوض کردن آن با ننه، به اندرونی برود و صحنه را برای جمع کردن سکّه و نقل به دست کودکان هم سن و سال خود بسپارد.

بتول خانم،  به سوی یوسف خان، نگاه کرد ولی از آن فاصله به سختی می توانست رنگ آن را تشخیص بدهد ولی دیگر چه فرقی می کردب، احساس می کرد دیگر رنگ آن هم مال کسی دیگری است. به چهره مهربانِ شیرین که درآن امنیت و آرامش فرزندانش را می دید، نگاه کرد. به ایراندخت نگاه کرد، که مدام به سمت او نگاه می کردولی مطمئن بود که او را نمی بیند، ولی می دانست برای چه با گوشه آستین، اشکش را پاک می کند، گوئی می دانست که مادرش بدون خداحافظی، می رود و دیگراو را نخواهد دید و نمی خواست کسی متوجه این ناراحتی او بشود.

 به سختی، تن رنجور و بیمار خود را به اتاق رساند و قبل از اینکه لباس سفید و بلند خوابش را به تن کند، به اندام عریان خود در آیئنه نگاه کرد، هنوز آثاری از زیبائی و جوانی برآن نمایان بود...   

  صدای جاری شدن آب ِ شاهی به درونِ حوضِ میانِ حیاط و آب انبار،  هَمهَمه گنجشک هاکه با اوّ لین شعاع نقره ای آفتاب درلابه لای شاخ و برگِ درختان تنومندِ چنار صبح را بشارت می دادند، آخرین دمی را که در سینه داشت به سختی بیرون داد و در حالی که لبخندی از رضایت برروی لبانش نقش بسته بود، خیره به  آسمانِ پُرگل اتاقش ماند.     

 

 


[ 1-یوسف خان ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!